
محترم نعیم سلیمی
درباره عبث بارگی وضعیت کنونی؛
افقی بسوی فردا
۱۶ دلو ۱۴۰۴
ویلیام شکسپیر نمایشنامه نویس، شاعروممثل انگلیسی (1564-1616) در یکی از نمایشنامه های ماندگارش بنام«مکبث» در پرده پنجم، صحنه پنجم دیالگوی دارد پیرامون تلخ کامگی قدرت ویرانگر؛ جاه طلبی بی پایان و شرارت بی انتهای انباشت مراحل اولیه سرمایه داری در انگلسان که او خود شاهد مستقیم وغیرمستقیم رویداد های خونین آن بوده است:
«زندگی چون سایه سرگردان است، یا به مثابه بازیگری است که ساعت مقرر خود را با تکاپوی عبث در صحنه به پایان می رساند و سپس حتی اثری ازاو وسخن او باقی نماند و یا مانند افسانه ای است که دیوانه ای حکایت می کند ، پراز فریاد وغریو خشم ولی سراپا بی معنی .»
آنچه را که شکسپیر به آن اشاره دارد حکایتی ست ازیک تعریف ایدیالیستی سرشت و ماهیت عبث و سرگردان انسانی که بذر نا امیدی را درجامعه می کارد و اشاعه می دهد. از جانب دیگر آنچه را اذعان نمودیم در حقیقت امر با وضعیت کنونی مردم ما و جهان نیز همخوانی دارد که در یأس کاملی از اشباح سایه های سرگردان بسرمی برد.
اما از جانب دیگرلازم به یاد آوری ست که نمی توان آدمی را موجودی عبث ، بیکاره و یا موجودی حقیر، مضحک و یا موجودی اندوهگین شمرد. بقول احسان طبری انسان موجودی پویایی ست از« قلعه ی تحول جهان ارگانیک » که از توان بروز نیروی معجزه آسا برای تکامل وغلبه بردشواری ها برخورداراست .
«تردیدی نیست که تاریخ انسانی دشوار، سرشار از حرمانها و رنجهاست ولی درعین حال تاریخ وی تاریخ تلاش های خلاق، پیروزی های تابناک، آفرینش های شایان تحسین درزمینه[های] علم و هنر، توفیق های نشاط بخش در عرصه پیروزی حقیقت و عدالت، دستاورد های جالب در زمینه سعادت فردی و جمعی ست.[این] درست است که در تاریخ بشربارها محصول کارو اندیشه انسانی از وی جدا شده و بر او تسلط یافته و این جریان جدا شدن و بیگانه شدن برخی مختصات و نتائج فعالیت انسان از وی که مارکس آن را (Entfremdung ) نامیده است به صورت تسط کالا، تسلط دولت، تسلط خرافات و مذهب درآمده و روح آدمی را در ربقه گرفته است [1]، درست است که هنوز قوای طبیعت قاهرند و موسسات و سنن منفی در بسیاری جوامع بشری {منجمله افغانستان} قادر، درست است که جهان ما سامان اشک و وادی حرمان است ولی همه گونه دلایل برای خوشبینی نسبت به سرنوشت انسان وجود دارد. این اپتیمیسم منطقی و انقلابی را باید با خوشبینی ابلهانه کسانی که به شبه سعادتهای زندگی در جوامع طبقاتی دلخوش می شوند اشتباه نکرد. در اعتراض به این خوشبینی ابلهانه بود که قدما می گفتند" درخرد بسیار اندوه بسیاراست."، زیرا خردمند ابلهانه بودن سعادتهای صوری را درک می کرد. ولی ما اکنون می توانیم بگوئیم " در خرد بسیار امید بسیاراست...»(در باره سرشت و سرنوشت انسان، منتخب مقالات احسان طبری، انتشارات حزب توده ایران).
در پایان این بحث کوتاه یاد آورمی شوم اینکه برای پیروزی خرد برجهل و روشنایی برتاریکی شب هجری را که ما درین وضعیت کنونی در آن بسر می بریم امید سحری هست.
به پیش بسوی فردایی بهتر، روشن ترو پایان سکوت مرگبار سیاسی برای کشور ما و جهان!
***
[1]- در فرانسه به Alienation ترجمه شده است. این اصطلاح را نزد هابس،روسو، گوته ، شیلروهگل می توان یافت. مارکس آن را در آثار[سالهای] جوانی[اش] به کار می برد ولی دراثرکبیر[کهنسالی] خود «سرمایه» تنها جدا شدن کار بشری را به صورت فتیشیسم کالا مطرح می سازد. این اصطلاح را می توان به «جدائی » یا « بیگانه شدن» یا «غیریت» ترجمه کرد ولی درهرحال باید مضمون مشخص آن را در نظر داشت. مضمون مشخص آن این است که قوا، استعداد ها، نتایج فعالیت انسانها ( به مثابه اعضای جامعه از آنها جدا شده ، از کنترول آنها خارج شده به قدرتی مستقل و حتی حاکم فرمانروا بر جامعه و یا گروه مبدل مبدل می شود و گاه تأثیراتی ستمگر و مخرب در جامعه دارد. ایدیالیسم معاصر (اگزیستانسیالیسم، نئوتومیسم) این اصطلاح را وسیعاً به کار می برد ولی بدان مفهوم عامی می دهد و مانند هگل آن را به معنای جدا شدن طبیعت از ذات خداوند و امثال آن به کار می برد.









