محترم نعیم سلیمی

نقدی پیرامون تفسیرایدیالیستی ومتافزیکی

 اگزیستانسیالیسم سارتر

قسمت اول

۱۰فبروری ۲۰۲۶

مقدمتاً باید یاد آور شوم که هستی شناسی و پدیدارشناختی که گاهی با زیرنویس مقاله ی پدیدار شناختی در باره هستی شناسی منتشر می گردد، کتابی از ژان پل سارتر(1905- 1980 ) فیلسوف اگزیستانسیالیست ، رمان نویس، نمایشنامه نویس، منتقد فرانسوی و یکی از چهره های کلیدی در فلسفه ی اگزیستانسیالیسم و پدیدار شناسی آن به شمار می رود.البته باید یادآوری نمایم که این اثروسایر نوشته های سارتر تاثیرات بسزایی را بر جامعه شناسی ، نظریه انتقادی ، دیدگاه های پسا استعماری و مطالعات ادبی بجا گذاشته است و این تاثیر کما کان ادامه دارد. او در سال 1964 جایزه نوبل ادبیات را علیرغم تلاش برای امتاع از این جایزه دریافت نمود.

زنده یاد واصف باختری ادبیات شناس ، شاعر و نویسنده منتقد ادبی سیاسی و اجتماعی در یکی از مقالاتش زیرعنوان« سرشت و سرنوشت انسان» درباره اگزیستانسیالیسم؛ وبطور اخص آن زیرعنوان «جهشی بسوی فردا» درین زمینه در کتابی زیر نام «نردبان آسمان» یاد آور می شود که « از دبستان های فلسفی معاصر یکی هم اگزیسنتاسیالیسم است که می خواهد، اما نمی تواند ماهیت و سرنوشت انسان را با نگرشی ژرف کاوانه بررسی کند. از چشم انداز این دبستان انسان یگانه آفریده یی است که آینده او به خواست و اراده اش وابسته گی دارد. آدمی همانند دیگر آفردیده گان نیست که ماهیتش بروجودش پیشی داشته باشد. پهنه ی وجودی انسان ناکرانمند است . سزاواراست گفته شود که این اصالت وجود و پیشی داشتن وجود برماهیت با بحث کهن اصالت وجود یا اصالت ماهیت که فلسفه گرایان پیشین جهان اسلام با تاثیر پذیری ازارسطو پیرامون آن سخن رانده اند و بخصوص ابن سینا در این زمینه به بیان اندیشه هایی بس ارزنده و عمیق پرداخته است، هیچ رابطه و پیوندی ندارد. از دید اگزیستانسیالیست ها «انسان چیزی نیست جز آنچه خود از خویشتن می سازد»؛یا «چیزیست که اراده می کند چنان باشد و مفهومی ست که بعد از حصول و تحقق وجود از خویشتن دارد.»؛ آفریده گان دیگر جهان چیز هایی هستند که هستند، اما آدمی آفریده ایست که اراده می کند تا باشد. به سخنی دیگر انسان تنها آن مفهومی نیست که در ذهن خود دارد بلکه همان است که خود می خواهد.»

بقول احسان طبری از دیر زمانی کوشیده اند تا برای بیان ماهیت انسان تعریفی جامع و مانع بیان کنند،بویژه تعریف ارسطو که گفت:«انسان حیوانی ست اجتماعی »(Zoo Politikon ) و یا به تعبیر بنیامین فرانکلن که گفت:« انسان جانوری ست افزار ساز» خیلی شهرت دارد.سقراط شعار«خویشتن را بشناس» را که بر کتیبه معبد یونانی آپولن در دلف نگاشته شده و ظاهراً از سخنان طالس ملطی بود شعار فلسفه ی خود قرار داد. فیلسوف معروف روس گرتسن در باره این شعارسخن دلپذیری دارد. وی می گوید پاسخ شعار« خود را بشناس » به وسیله دکارت داده شده است که گفت «من می اندیشم پس هستم(به لاتین Cogito ergo sum ). گرتسن نتیجه می گیرد پس هستی انسان در اندیشه اوست. انسان موجودی است اندیشمند. مولانا جلال الدین محمد بلخی این مطلب را در اثر ماندگارش « مثنوی معنوی» چنین آورده است:

ای برادر تو همه اندیشه ای مابقی خود استخوان و ریشه ای

بنابر گفته طبری درهمه ی این تعریف ها نکته ی بدیع و درست وحود دارد. ولی مساله درک ماهیت انسانی را تمام و کمال حل نمی کند. برای این کار باید انسان را در مقطع تکامل تاریخیش مورد مطاله قرارداد. اگر در تحول انواع تا پیدایش انسان وار ها(Anthropod ) تحولات مادی بیولوژِک موثر بوده است. تردیدی نیست که انسان وارها به « انسان عاقل»(Hamo spains ) که نام نوع کنونی انسان است به کمک کار تبدیل یافته اند[ نقش کار در تکامل انسان].

هدف از تهیه و ترتیب این جزوه این هست که تقابل و تباین اندیشه های فلسفی سارتر با آموزه های علمی کارل مارکس نشان داده شود؛ زیرا دربرخی از مقطع های زمانی او[سارتر] خود را به گونه خودخوانده مارکسیست می پنداشت؛ درحالیکه شالوده فسلفی وی بربنیاد متافزیک[ماورالطبیعت] ایده گرایی ایدیالیستی استوار بوده و ربطی به طرز دید هستی شناسی ماهیت انسانی مارکسی ندارد.

تذکر این مطلب از آن جهت حایز اهمیت است که بسیاری روشنفکران افغانستانی و شاید هم قسما ایرانی از سارتر تصور نادرست یک فیلسوفی را ارائه می نمایند که گویا اسلوب کارش در پدیدارشناسی هستی به «گونه مادی گرایانه» استوار بوده باشد که چنین تصوری اشتباه محض پنداشته می شود. بطور مثال واصف باختری در مقاله جهشی بسوی فردا در صفحه 31 خاطر نشان می سازد«... این مساله که تفاوت جانب وجودی انسان با دیگر پدیده های هستی وجود او برماهیت او پیشی دارد، یعنی همه کائنات مسخر نوعی از بودن است در صورتی که انسان به نحو استثنایی چنین نیست و سارتر در نوشته های گوناگون خویش درین باب سخن رانده و [با دیدی ماده گرایانه- تاکید از من است] به تحلیل آن پرداخته است...».

نویسنده این نقد با تمام احترامی که به زنده یاد استاد باختری دارم؛ باید یاد اوری شوم که هستی شناسی سارتر نه تنها اینکه برمبنای مادی گرایی استوار نبوده بلکه کاملا ایدیالیستی و متافزیکی ست. شاید که باختری حین نگارش نردبان آسمان و بخصوص مقاله سرشت و سرنوشت انسان و عنوان فرعی آن « چهشی بسوی فردا، زیر تاثیر نوشته ای مشابهی از احسان طبری با عین همین عنوان بوده باشد که طبری د ر صفحه 67 «سرشت و سرنوشت انسان » با اشاره به کنگره سیزدهم فلاسفه جهان منعقده شهر مکزیکو در پائیزسال 1963 یادآورمی شود که دو مساله در تاریخ فلسفه پیوسته مسئله اساسی و عمده بوده است؛ مساله رابطه فکر به هستی یا روح به ماده ، و مساله درک سرشت و ماهیت انسان ...»؛ و یا اینکه شاید استاد باختری واژه «جانب وجودی » انسان را «با دیگر پدیه های هستی شناسی» پهلوی هم قرار داده و آنرا مادی گرایانه تلقی می نماید. و یا اینکه هیچ یکی ازین دلایل مطرح نبوده؛ بلکه شاید که طرز تفکر مادی گرایانه ای که استاد باختری به آن اشاره می کند ناشی ازنوسانات فلسفی متناقض سارتر حین تدوین تصورات و گرایشات فکری اولیه وی تحت تاثیرمتفکرین غیرمادی گرا مانند ادموند هوسرل و مارتین هایدگرآلمانی در برابر مارکسیسم بوده باشد.

جورج ادوارد نواک (1905-1992) نویسنده، تئوریسن مارکس شناسی و فعال سیاسی هوادار تروتسکی باشنده آمریکا کتابی دارد به زبان انگلیسی زیر عنوان « درک تاریخ »(Understanding Histoty ) که میان سال های 1956 الی 1968از حانب موسسه نشراتی (Resistance Books ) منشر گردیده است . درین کتاب فصلنامه خاصی زیر نام «مارکسیسم در تقابل با اگزیستانسیالیسم» اختصاص داده شده که می تواند یک اثر معتبرخوبی در زمینه آثار هستی شناسی سارترباشد. نویسنده درین فصلنامه با دقتی موشگافانه ای موضوع مورد بحث را چنین جمعبندی می نماید:

«در {کتاب های }هستی و نیستی1943، و ماتریالیسم و انقلاب 1947؛ سارتر فلسفه خود را بدیلی برای ماتریالیسم دیالکتیکی ارائه نمود. بعد ازاواخر سالهای 1950 او چرخشی را انجام داده ولابد درحد صدا و کلامی مارکسیسم را در آغوش کشید. او درزندگی نامه اخیرخود وضاحت می دهد که حقیقت بزرگتر از جهان عینی ست. در آخرین رساله فلسفی اش سارتر زیر نام (نقد دیالکتیکی استدلال در سال 1960 )که قسمت اول آن به زبان انگلیسی زیرعنوان "جستجو برای یک روش " منتشر شده، اعلان می نماید که اگزیستانسیالیسم به یک شاخه ی فرعی مارکسیسم مبدل شده که آرزمند نوسازی و غنامندی آن است. به همین ترتیب پدیدار شناسی هستی وجودی که ماتریالیسم دیالکتیکی را به مثابه جعل و دشمن آزادی در سالهای دهه 1940 محکوم می نمود، حالا یکجا شدن مارکسیسم و اگزیستانسیالیسم را پیشنهاد می نماید...».

جورج نواک برای مقایسه مارکسیسم با اگزیستاسیالیسم جهت بازکردن مدخل مقایسه این دو طرز تفکر مثالی ازکیمیاگری آورده ، چنین یاد آور می شود که بایکجا نمودن آب و آتش؛ موجودیت یکی وجود دیگری را نفی نموده و یا اینکه از میان می برد. او به این گونه نتیجه می گیرد که عین همان فرمول یکجا سازی می تواند مصداق خوب بحثی پیرامون این دو گرایش فکری باشد که طی قسمت های بعدی فشرده آن را بطور خلاصه با خوانندگان در میان می گذارم.

پایان قسمت اول

عقاید نویسنــــدگـان لـــزوما نظــر هـــوډ نمی باشــد