
محترم عبدالقیوم میرزاده
تحلیل و بازتاب واقعیت های عینی جامعهٔ ما؛ لابی گری نیست
هلند، می ۲۰۲۶
عدهای از قلمبدستان و تبصره نگاران که کمترین آگاهی از اوضاع داخل کشور دارند و یا هم هیچ آگاهی ندارند و بیشترینه تحلیلها، تبصره ها و برداشتهایشان بر پایهٔ گزارشهای فیسبوکی فراریانِ دوران چور و چپاول، مفسدان آن دوره، گزارشات تدابیر فعال تبلیغاتی سازمانهای استخبارات خارجی که در موجودیت حاکمیت موجود تمام پروژه هایشان مختل و ناکام گردیده است شکل میگیرد، کسانی را که براساس مطالعات و تحقیقات جامعه شناسانه با درنظرداشت منافع ملی کشور واقعیتهای عینی و حقیقی جامعه را بازتاب میدهند، «لابیگر» و «توجیهگر طالب» مینامند و در نوشته ها و تبصره هایشان هیچ موردی از موارد خصوصیات اتنیک، فرهنگ حاکم میان اکثریت، سنت ها، باور ها و عقاید مردم، ماهیت درونی و متشکلهٔ جامعهٔ افغانی صرف نظر از ساحات مسکونی و تجارب تاریخی حد اقل صد سال اخیر را در نظر نمی گیرند.
همچنان آنچه این قلمبدستان نادیده میگیرند، تفاوت میان «تحلیل جامعهشناسانه» و «تبلیغ سیاسی» است. در علوم جامعهشناسی سیاسی، یک اصل بنیادی وجود دارد: دقیقاً هیچ نیروی سیاسی صرفاً با زور پایدار نمیماند، مگر آنکه بر بخشی از واقعیتهای اجتماعی، فرهنگی و روانی جامعه تکیه داشته باشد. اگر طالبان صرفاً یک گروه تحمیلی و فاقد پایگاه اجتماعی میبودند، با خروج نیروهای خارجی در مدت کوتاهی فرو میپاشیدند؛ در حالیکه واقعیت عینی نشان داد که ساختار دولت جمهوری، با وجود حمایت گستردهٔ نظامی و مالی غرب در موجودیت صد ها هزار نیرو های مسلح غربی، نتوانست در برابر نیرویی که ریشه در لایههای سنتی جامعه داشت دوام بیاورد. این خود یک واقعیت جامعهشناسانه است، نه «توجیهگری».
جامعهٔ افغانستان، برخلاف جوامع صنعتی و سکولار، هنوز جامعهای عمدتاً سنتی، قبیلوی، مذهبی و روستایی است که اکثریت و رقم درشت نزدیک به هشتاد و پنج فیصد مردم در دهات، قریه ها مشبوع با خصوصیات و فرهنگ سنتی دینی زندگی دارند. در چنین جوامعی، مشروعیت سیاسی بیشتر از آنکه از مفاهیم مدرن چون دموکراسی لیبرال، انتخابات و حقوق فردی ناشی شود، از سه عنصر سرچشمه میگیرد: دین، هویت فرهنگی و مقاومت در برابر بیگانه. بسیاری از نظریهپردازان جامعهشناسی سیاسی، از ماکس وبر تا آنتونیو گرامشی و ساموئل هانتینگتون، توضیح دادهاند که مشروعیت سیاسی در جوامع مختلف شکل واحد ندارد؛ بلکه با ساختار فرهنگی و روان جمعی هر جامعه پیوند دارد.
در افغانستان، بخصوص در میان اکثریت کمسواد، بیسواد و روستانشین، دین نه فقط یک باور شخصی، بلکه ستون هویت اجتماعی است. افزون بر آن، تجربهٔ تاریخی تجاوز شوروی و سپس حضور نظامی امریکا و ناتو، نوعی حساسیت شدید ضد مداخلهٔ خارجی در روان عمومی و میتوان گفت روان اجتماعی مردم ایجاد کرده است. از نگاه جامعهشناسی سیاسی، هر نیرویی که بتواند خود را بهعنوان «مدافع دین» و «مقاومت در برابر اشغال خارجی» معرفی کند، ظرفیت بسیار بلند وقابل توجه برای بسیج اجتماعی پیدا میکند. طالبان دقیقاً از همین بستر اجتماعی و روانی برخاسته اند؛ بنابراین، فهم این واقعیت بهمعنای حمایت اخلاقی یا سیاسی از تمام عملکردهای آنان نیست، بلکه توصیف یک واقعیت اجتماعی است.
اشتباه بزرگ بخشی از قلم بدستان وتبصره نگاران آنهم از بستر های مخملین اروپا، استرالیا و امریکا این است که جامعهٔ افغانستان را از دریچهٔ ذهنیت شهری و شهر نشینان تحصیل کرده، شبکههای اجتماعی و حلقات محدود روشنفکری میبینند. در حالیکه جامعهشناسی تأکید میکند که تحلیل قدرت باید بر پایهٔ «ترکیب واقعی جامعه» انجام شود، نه آرزوهای ایدئولوژیک. اکثریت جامعهٔ افغانستان هنوز در فضای ارزشی سنتی زندگی میکند؛ ارزشهایی چون دینداری، اقتدار مذهبی، غیرت قومی، مخالفت با نفوذ خارجی و نگاه محافظهکارانه به فرهنگ و سیاست، در میان این اکثریت بسیار قویتر از ارزشهای لیبرال و سکولار است. نادیده گرفتن این واقعیت، نه تحلیل علمی بلکه فرار از واقعیت است.
از منظر روانشناسی اجتماعی نیز، جامعهٔ که دههها جنگ، اشغال، ناامنی، فساد و فروپاشی نهادی تا سرحد خطر تجزیه و نابودی را تجربه کرده باشد، معمولاً «امنیت» و «ثبات» را بر بسیاری از آرمانهای سیاسی ترجیح میدهد. برای بخش بزرگی از مردم افغانستان، پایان جنگ، کاهش ناامنی، مهار زورمندان محلی و پایان هرجومرج، اهمیت عملی و روزمره دارد. این پدیده در علوم سیاسی تحت عنوان «اولویت نظم بر آزادی در جوامع بحرانزده» شناخته میشود. بنابراین، اینکه بخشی از مردم از طالبان حمایت یا با آنان مدارا میکنند، لزوماً ناشی از تبلیغات یا تطمیع نیست؛ بلکه نتیجهٔ درک سالم از منافع ملی، تجربهٔ تاریخی و نیاز روانی جامعه به ثبات نیز هست.
همچنین باید میان «تحلیل واقعیت» و «مشروعیتبخشی اخلاقی» تفاوت گذاشت. وقتی یک جامعهشناس میگوید طالبان دارای پایگاه اجتماعیاند، یا بیان میکند که آنان نمایندهٔ بخشی از روان و فرهنگ سنتی جامعهاند، این بهمعنای تأیید تمام سیاستها و عملکردهای آنان نیست. همانگونه که تحلیل ظهور اسلامگرایی در شرق میانه، پوپولیسم در غرب یا ناسیونالیسم در اروپا، بهمعنای حمایت از تمام رفتارهای آن جریانها نیست. دانش اجتماعی وظیفه دارد واقعیت را توضیح دهد، نه اینکه آن را مطابق میل ایدئولوژیک افراد بازنویسی کند.
در نهایت، مشکل اصلی بسیاری از این منتقدان آن است که میان «نقد قدرت» و «انکار واقعیت اجتماعی» تفاوت نمیگذارند. آنان میخواهند هرگونه سخن گفتن از ریشههای اجتماعی طالبان را «لابیگری» بنامند، زیرا پذیرش این حقیقت برایشان دشوار است که پروژهٔ بیستسالهٔ دولتسازی غربی نتوانست با ساختار فرهنگی و روانی اکثریت جامعهٔ افغانستان پیوند عمیق برقرار کند. اما در علوم جامعهشناسی، واقعیتهای تلخ را نمیتوان با برچسبزدن حذف کرد. طالبان، چه موافقشان باشیم و چه مخالف، محصول بخشی از ساختار واقعی جامعهٔ افغانستاناند؛ جامعهای که هنوز عمیقاً سنتی، مذهبی، ضد مداخلهٔ خارجی و متأثر از دههها جنگ و تحقیر تاریخی است.









