محترم حریف معروف

وطندار! من با خودت بحث ندارم!

من تا زمانی که به زبان همدیگر صحبت کنیم، جغرافیا و تاریخ مشترک داشته باشیم و مربوط به یکی از قومیت‌های وطن ما باشیم، به صفت هموطن برایت احترام دارم.

چرا با شما بحث ندارم؟

خودت از جمع متولدین و یا اطفال دهه‌های ۸۰ و ۹۰ هجری خورشیدی تشریف داری.

خودت بیشتر حوادث و اتفاقات تاریخی سال‌های پسین را به‌صورت زنده شاهد نبوده‌ای.

خودت مراکز تربیه و تجهیز (جهاد) هفت‌گانه و هشت‌گانه را زندگی نکرده‌ای.

یعنی این‌که شما تفنگ و پول ISI، CIA و تمامی سازمان‌های کفری را برای دفاع از اسلام به جیب نزدی؛ برعکس، کاکا، ماما، پدر و دیگران پول گرفتند، پلچک پراندند، پول گرفتند معلم و محصل کشتند، پول گرفتند موزیم و نمادهای ملی را چور کردند.

خودت تمامی کارنامه‌های آدم‌ها را از تونل قوم، زبان و سمت می‌بینی.

خودت پایه‌های استدلال خویش را بر روایت‌ها و کاروایی‌های کاکا، ماما و روابط خویشاوندی بنا می‌کنی.

خودت قبل از این‌که به «چه گفته؟» فکر کنی، به «کی گفته؟» می‌پردازی.

متأسفانه سطح سواد تاریخی، اجتماعی و حتی علمی جناب شما نسبت به من پایین‌تر است؛ یعنی زمانی که من و شما بحث کنیم، این تفاوت آشکار می‌شود.

خودت کتاب منطق ارسطو را نخوانده‌ای.

از برتراند راسل، مونتسکیو و حتی شک اسلوبی (امپریسیزم) چیزی نمی‌دانی.

خودت از دین اسلام فقط مطالب بسیار سادهٔ فرض، سنت و مستحب را بلدی.

کتاب‌های سنگین‌وزن قرون سوم، چهارم و پنجم هجری، مانند آثار ابن اسحاق، ابن هشام، قرطبی و ابن اثیر را نخوانده‌ای.

از زیبای های هفت پیکر نظامی ګنجوی وعاشقانګی های شیرین وفرهاد شاید هیچ نشنیده یی..

هموطن عزیز!

من در سن و سالی نیستم که در بحث‌های سخیف تیک‌تاکی، خواهر کسی ،مادر…ناموس، پکول، شمله و ایزاربند اشخاص را به زبان بیاورم.

به گفتهٔ مردم قدیم:

پیراهن‌هایی را که من کهنه کرده‌ام، از سن و سال شما بیشتر است.

همچنان آورده‌اند که وقتی منطق و استدلال کفاف نکند، آدم‌ها به تعصب، کینه و گپ‌های بازاری استناد می‌کنند.

در حالی که حضرت مولانا حدود هزار سال پیش فرموده بود:

«سخت‌گیری و تعصب خامی است

تا جنینی، کار خون‌آشامی است»

همچنان حضرت حافظ فرموده است:

«جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه

چون ندیدند حقیقت، ره افسانه زدند»

و به گفتهٔ قدما:

«پند و استدلال نزد کسی که عقل پذیرش ندارد یا اسیر تعصب است، غالباً بی‌ثمر است؛ همان‌گونه که بذر بر سنگ نمی‌روید.»

من از شما بسیار ممنون می‌شوم که چند تن از مرشدین خویش را معرفی کنید تا با ایشان بحث و استدلال کنم.

البته آن مرشدی که مکتب خوانده باشد؛

مرشدی که تفاوت میان استدلال، بحث، مشاجره، مناظره، قیاس، استقرا و انواع قیاس‌ها را بداند.

نه این آدم‌هایی که دیپلوم‌های قصه‌خوانی بازار را خریده‌اند، یا در سال ۱۳۷۱ هـ.ش با انتقال به کابل، نام‌های مبارک‌شان را شبانه در فاکولتهٔ حقوق و علوم سیاسی ثبت کردند.

مگر در تمامی دنیا، ورود به دانشگاه از مکاتب ابتدائیه، متوسطه، لیسه و امتحان نمی‌گذرد؟

شاید وطن ما یگانه کشوری در جهان باشد که در آن عده‌ای بدون درس و مکتب داکتر و ماستر شدند و بدون کسب سواد و دانش نظامی، جنرال و مارشال!

لطفاً برای حسن ختام، این روایت کلیله و دمنه را نیز مرور کن:

«نجاری روی تنهٔ چوبی نشسته بود و آن را با اره می‌برید. برای باز ماندن شکاف چوب، فانه (میخ چوبی) در میان شکاف قرار داده بود. در این هنگام برای انجام کاری از جای خود بلند شد و رفت.

بوزینه‌ای که از دور کار او را تماشا می‌کرد، خواست از او تقلید کند. روی همان چوب نشست و بدون آن‌که بداند فانه چه نقشی دارد، آن را از شکاف بیرون کشید. ناگهان دو نیمهٔ چوب به هم فشرده شدند و در میان شکاف گرفتار شد، آسیب دید و سرانجام هلاک گردید.( خایه هایش ګیر کرد)

این حکایت در کلیله و دمنه با این نتیجه‌گیری آمده است که هر کس نباید به کاری که دانش و صلاحیت آن را ندارد دست بزند، و از همین داستان ضرب‌المثل معروف پدید آمد:

(کار بوزینه نیست نجاری ،

ټرګانی د بیزو کار نه دی)

عقاید نویسنــــدگـان لـــزوما نظــر هـــوډ نمی باشــد