محترم حریف معروف

از سپیدی مو تا سپیدی ابرها

بد رقم زود می‌گذرد… زندگی!

آن‌قدر زود که گاهی باید از زمین فاصله بگیری،

تا بفهمی روی زمین چه چیزهایی را فراموش نموده یی…..

عزیزان من!

این چند سطر رامیان زمین و آسمان،

پشت ابرها، در ارتفاع دوازده‌هزار متری، کنار کلکینچه‌ی طیاره نوشتم.

پایین را نگاه می‌کردم.

زمین دور بود، خانه‌ها کوچک، جاده‌ها باریک و آدم‌ها دیگر دیده نمی‌شدند.

آفتاب اما همان خورشید بود.

گرم، آرام و بی‌اعتنا به شتاب ما آدم‌ها…

همان‌جا ناگهان با خود گفتم:

زندگی ما هم چیزی شبیه همین پرواز است.

هنوز درست ننشسته‌ای که می‌بینی نیمی از راه گذشته است…

در بیست‌سالگی خیال می‌کنیم وقت بی‌نهایت است.

سی که می‌رسد، هنوز می‌دویم.

دنبال عشق، آرزو، کار، نام، نان، سفر و هزار رؤیای دور و نزدیک.

اما حوالی سی‌وپنج‌سالگی یک روز صبح روبه‌روی آیینه می‌ایستی و ناگهان میان موهایت چیزی می‌درخشد…

یک تار موی سپید!

اول ناخود آګاه لبخند می‌زنی.

بعد خوب‌تر نگاهش می‌کنی.

و شاید برای نخستین‌بار دلت آهسته به تو می‌گوید:

(رفیق جان،زمان همین هست که می‌گذرد!)

بعد از آن تار دوم می‌آید، سومی …و روزی می‌بینی زلف و کاکل‌هایت (ماش‌وبرنج)شده‌اند!

اما عجیب است…

هرچه موها سپیدتر می‌شوند، خاطره‌ها رنگین‌تر می‌شوند.

چهره‌هایی از دوردست برمی‌گردند.

کوچه‌ای، خانه‌ای، رفیقی، سفری، عشقی، خنده‌ای…

حتی گاهی بوی یک عصر قدیمی بی‌اجازه از جایی در حافظه بلند می‌شود و آدم برای چند لحظه، دوباره همان جوان سال‌های دور می‌شود.

از سی‌وپنج تا چهل‌وپنج، بیشتر می‌دویم.

می‌خواهیم داشته باشیم، بسازیم، برسیم، ثابت کنیم، موفق شویم…

با (داشتن)و (نداشتن)می‌جنگیم.

با دیر رسیدن و زود رفتن،

با اضطراب فردا و حسرت دیروز.

اما پنجاه که از راه می‌رسد، دنیا اندکی آرام‌تر می‌شود.

نه اینکه زمان آهسته‌تر شده باشد.

ما تازه صدای قدم‌هایش را می‌شنویم.

یک روز برمی‌گردیم و پشت سرمان را نگاه می‌کنیم…

به راهی که آمده‌ایم،

به آدم‌هایی که آمدند و رفتند،

به دست‌هایی که گرفتیم،

به دست‌هایی که از دست دادیم،

به عشق‌هایی که ماندند

و عشق‌هایی که تنها خاطره شدند…

و بی‌اختیار زیر لب می‌گوییم:

((آه… چقدر زود گذشت!))

بعد روبه‌روی آیینه می‌ایستیم.

دستی به چین‌های (لب ولُنج) می‌کشیم،

کاکل‌های ماش‌وبرنج را مرتب می‌کنیم و برای تسلای دل می‌گوییم:

(خیر است…

هنوز هم خواستنی‌ام.

هنوز هم دلم می‌تپد.

هنوز هم عاشق می‌شوم.

هنوز هم زندگی زیباست!

و چه خوب که چنین است.

گفته‌اند:

((موی سفید دشمن جان است.))

اما به گمانم درست نگفته‌اند.

موی سفید دشمن جان نیست.

موی سپید بیرق ویاپرچمِ صلح آدم با زندگی‌ست.

و اگر هم دشمن باشد…

تعداد کثیری از ما وشماهنوز آن‌قدر توان داریم که روی دشمن را سیاه کنیم!

حقیقت این است که در این فصل عمر، چیزی را از دست نداده‌ایم.

چیزهای دیگری به دست آورده‌ایم.

پخته‌تر شده‌ایم.

عشق دیگر فقط تپیدن قلب نیست.

فهمیدن است، بخشیدن است، ماندن است و گاهی نیز با احترام، رفتن…

دوستی دیگر به شمار آدم‌های دوروبرمان نیست.

به شمار کسانی‌ست که وقتی همه رفتند، آنهاهنوز هستند.

حرف‌هایمان کمتر، اما عمیق‌تر شده.

سکوت‌مان طولانی‌تراما پُرمعناتر.

و آرام‌آرام می‌فهمیم که همه‌کس ارزش توضیح دادن ندارد.

همه‌ی جنگ‌ها ارزش جنگیدن ندارند.

و همه‌ی آدم‌ها ارزش ماندن در زندگی ما را ندارند.

شصت‌سالگی شاید اندکی دلهره با خود بیاورد.

اما در جیب دیگرش هدیه‌ای دارد که جوانی کمتر نصیب آدم می‌کند:

آرامش.

دیگر از جَمپ‌وجول بیهوده‌ی روزگار فاصله می‌گیری.

از سروصدا،

از تظاهر،

از آدم‌های متملق، لَشَم و ظاهربین،

از جدال‌های بی‌حاصل،

از شکوه‌های بی‌معنا،

از دیر رفتن و زود رسیدن…

کنار می‌کشی.

نه از زندگی.

از هر چیزی که زندگی را از تو می‌گیرد.

در این سن، زیبایی را حتی از دور می‌توان دوست داشت.

گاهی یک نگاه کافی‌ست.

یک لبخند، یک خاطره، یک عکس قدیمی، یک کوچه‌ی تاریخی…

دیگر لازم نیست همه‌ی زیبایی‌ها مال تو باشند تا از آن‌ها لذت ببری.

عشق را از فاصله هم می‌شود تماشا کرد و لبخند زد.

اما احمق‌ها را؟

نه والله!

آن‌ها را حتی از نزدیک‌ترین فاصله هم نمی‌خواهیم ببینیم!

دوستان نهایت عزیز و مهربانم!

امروز از آن بالا، از پشت ابرها، وقتی به زمین نگاه می‌کردم، همه‌چیز عجیب کوچک به نظر می‌رسید.

شهرها، جاده‌ها، خانه‌ها…

و با خود فکر کردم:

شاید بسیاری از غصه‌هایی که امروز برایمان به بزرگی کوه‌اند، اگر روزی از فاصله به آن‌ها نگاه کنیم، به اندازه‌ی همان خانه‌های کوچک زیر پایم باشند.

زندگی همین است…

پروازی کوتاه در آسمان بی‌انتهای زمان.

گاهی آفتاب

گاهی ابر.

گاهی تکان‌های شدید.

گاهی آسمانی آرام…

کسانی در ایستگاهی سوار می‌شوند،

کسانی در میانه‌ی راه از ما جدا می‌شوند.

و بعضی‌ها چنان در قلب‌مان می‌مانند که حتی پس از رفتن‌شان، چوکی ‌شان در کنار ما خالی نمی‌شود…

و سرانجام، روزی صدایی خواهد گفت:

برای فرود آماده شوید…

آن روز دیگر مهم نیست چند خانه داشتیم،

چند صفر در حساب‌بانکی مابود،

چند نفر برایمان کف زدند

یا چند بار در بحث‌ها برنده شدیم.

شاید تنها چیزی که می‌ماند این باشد:

چقدر دوست داشتیم؟

چقدر دوست‌مان داشتند؟

چند دل را شاد کردیم؟

و در خاطر چند انسان، با لبخند باقی ماندیم؟

زندگی شاید همین چند واژه باشد:

ناخواسته آمدن،

ناگهان بزرگ شدن،

پنهانی گریستن،

دیوانه‌وار عشق ورزیدن،

کمی خندیدن،

بسیار خاطره ساختن…

و سرانجام رفتن،

با بقچه یی که در آن، جز خاطره چیزی نمی‌توان با خود برد.

—————-

عکس‌ها زیراز کوچه‌ها و محله‌های تاریخی و موزیم مادام توسو، شاید برای دیگری فقط چند عکس باشند…

اما برای من، هرکدام پنجره‌ای‌ست رو به یک لحظه.

لحظه‌ای از همین سفر کوتاه.

شاید سال‌ها بعد، کسی به همین عکس‌ها نگاه کند و بگوید:

(چه روزهایی بوده…)

همان‌طور که امروز ما به عکس‌های سال‌های دور نگاه می‌کنیم و برای چند ثانیه، صدای آدم‌ها، خنده‌ها، کوچه‌ها و روزهای رفته را دوباره می‌شنویم…

پس تا طیاره‌ی زندگی هنوز در آسمان است،

تا چراغ (برای فرود آماده شوید!)روشن نشده،

تا قلب هنوز می‌تپد…

عاشق شویم.

بخندیم.

ببخشیم.

سفر کنیم.

عکس بگیریم.

خاطره بسازیم.

و گاهی هم بی‌هیچ دلیلی، کنار کسی که دوستش داریم بنشینیم و فقط بگوییم:

خوب شد که هستی…

و اما گپ آخر!

اگر همین (پدرنالت‌ها)ما مردم را کمی به حال خودمان می‌گذاشتند و برای دوام بی‌سوادی، فقر و باورهای بسته‌ی خودی ما میلیاردها دالر هزینه نمی‌کردند…

والله اگه همین چهار نفری را که در عکس می‌بینید، در میدان عمل هیچ گویی هم نبودند! کار اصلی را دوزن پاپوف(007) ببر سیاه هندی، کیم فیلبی و….. انجام دادند، اما اکت وادای هالیودی را اینها انجام میدهند!

اما چه می‌شود کرد؟

تاریخ را نمی‌توان دوباره نوشت.

ولی می‌توان از آن آموخت.

و زندگی را نمی‌توان به عقب برگرداند،

اما می‌توان باقی‌مانده‌اش را زیباتر زندگی کرد.

از سپیدی مو تا سپیدیِ ابرها،

یک حقیقت بیشتر ندیدم:

زندگی بد رقم زود می‌گذرد…

پس تا هستیم،

دل ببندیم به آن‌هایی که ارزش ماندن دارند.

دل بکنیم از آنچه آرامش‌مان را می‌گیرد.

و هر صبح که چشم باز می‌کنیم، بدانیم که هنوز یک روز دیگر برای عاشق بودن فرصت داریم.

به آرزوی سلامتی شما،

آرامش دل‌های‌تان،

و عشقی که هیچ‌گاه در وجودتان پیر نشود.

عقاید نویسنــــدگـان لـــزوما نظــر هـــوډ نمی باشــد