
محترم نعیم سلیمی
نقدی پیرامون تفسیر ایدیالیستی و متافزیکی
اگزیستانسیالیسم سارتر
قسمت دوم
۱۳ مارچ ۲۰۲۶
عدم همخوانی «ابهام»و«چرند» ویا«هیچ و پوچ»
درهستی شناسی سارتر
در بحث مقدماتی قبلی؛ دست من آنجا رسید و این را بنوشت که نمی شود آب و آتش را با هم جمع نمود؛ همانسان دشوار است که فلسفه هستی گرایی سارترودیگرهستی گرایان را با آموزه های علمی کارل مارکس آشتی داد. چونکه دریک تحلیل نهایی برای آگزیستانسیالت ها بصورت کل جهانی که ما درآن زندگی می کنیم معقول، عقلانی و مدلل به نظرنمی رسد. درحالیکه بنابرنگرش وارزیابی های جورج نواک درمقایسه این دو طرزتفکر؛ آموزه های علمی کارل مارکس جهان را قانونمند می پندارد.
گزاره های متافزیکی اگزیستانسیالیستی براساس محتوا و یا زمینه های ویرانگر تجارب فردی می چرخد. به عبارت دیگری این زمینه ها از کشفیات[مکاشفات] اندوهباری سرچشمه می گیرند که بر مبنای آن جهانی که ما در آن پرتاب شده ایم ازدلایل قناعتبخش لازمی و ضروری و یا « نظم منطقی عقلانی » برای فلسفه وجودی برخوردار نیست. فقط جهان همین هستش که وجود دارد و ما درآن بسر می بریم. به سخنی دیگر جهان کاملاً تصادفی ، محتمل ، مشروط ، بی معنی و زائداست. یعنی که دلیل وبرهان ضروری برای موجودیت آن وجود ندارد. این جهان ؛ می توانست متفاوت از آنچه که هست باشد و به همین ترتیب می توانست به فاکتوری های دیگرنا معلومی برای موجودیتش بستگی داشته باشد[ معادله مجهول...].
به همین ترتیب از پس منظر هستی شناسی اگزیستانسیالیستی انسان (هموساپین) نیزمانند جهان به گونه مساوی وبرابرمهمل وبی معنی ست.
جورج نواک در یک نقل قولی ازاثر سارتر بنام « هستی و نیستی»یاد آور می شود که (« تولد ما یک امر پوچ و بیهوده ای ست، [به همینگونه]مرگ ما[نیز] بیهوده می باشد»). عبارت دقیق گفته مشهور سارتربه زبان انگلیسی پیرامون موضوع مورد بحث در اثری که در دسترس نویسنده این جزوه قرار دارد چنین آمده است:
“It is absurd that we were born, it is absurd that we die”
ژان پل سارتر درادامه این بحث در یکی از ناول های فلسفی اش بنام Nausea (تهوع)که درسال 1938 انتشاریافت به نقل یکی ازشخصیت های داستانی این ناول بنام آنتوان روکانتن یاد آور می شود که «ما نمی دانیم که از کجا آمده ایم و برای چه اینجا هستیم؛ چه باید بکنیم و به کجا می رویم. " هرآنچه وجود دارد، بدون هیچ دلیلی بوجود آمده؛ خودش را از حالت ضعیف اینرسی لَختی سکونی (enertia )[ اشاره به قانون اول نیوتنی در فزیک] امتداد می بخشد وبه گونه تصادفی می میرد.»
اگر قبول کنیم جهان عاری از هرگونه مغهوم و معنی بوده و فارغ از دغدغه ی تجسس عقلانی باشد؛ درینصورت فلسفه وجودی متنقاض به نظر می رسد. در تقابل باعرفان دینی؛ منظور فلسفه این است تا واقعیت ها را با وسایل و ذرایع مفهومی و استدلالی روشن سازد و درپی ردیابی تیوری برای این کار باشد. پس چگونه ممکن است جهان غیر منطقی و غیر عقلانی بدون قید وشرطی را وضاحت بخشید و یا رد پای تیوری را در آن سراغ نمود؟
سورن کی یرکگور(1813- 1855) فیلسوف مسیحی دانمارکی که به کِیرکگارد نیز مشهور است کسی که با وجود، انتخاب، و تعهد با سرسپردگی فرد سروکار داشت و اساسا بر الهیات جدید و فلسفه، به خصوص فلسفه وجودی (اگزیستانسیالیسم ) تأثیر گذاشت. ودانشنامه ویکی پدیا از وی به عنوان پدر اگزیستانسیالیسم یاد می نماید؛ بنابرباورجورج نواک به این نکته تاکید می نماید که« که طرز تفکر سیستماتیک در باره واقعیت زندگی نه ممکن است و نی هم مطلوب زیرا که منجر به طفره رفتن ازدرک و فهم عقل انتزاعی می گردد.»
آلبر کامو (1913- 1960) نویسنده و فیلسوف فرانسوی که به گونه ناخواسته آثارش تأثیر زیادی بردبستان فلسفی اگزیستانسیالیستی داشته « تیوری پردازی اگزیستانسیالیتی را به دلایل مشابه مورد تردید قرارداد. او تاکید نمود که یاس برانگیز است تا یک چیزی و یا امری غیرمعقول را منطقی بدانیم. ابهام و یا پوچ بودن وجود[هستی] باید از طریق آلام و رنج ومقابله با آن مورد آزمون قرار گیرد. نمی شود این امر را به شیوه قناعت بخش آن وضاخت داد.»(مراجعه شود به مارکسیسم در تقابل با اگزیتاسیالیسم؛ یادداشت های جورج نواک در مورد آلبرکامو).
با این حال برعلاوه آنچه را که در فوق یاد آوری نمودم ؛ متفکران مسلکی گرایشات متعدد دبستان فسلفی هستی شناختی نمی خواهند دست به خود کشی فلسفی بزنند. هر کدام آن ها با روش خودی فلسفه « جهان مبتنی بر ابهام و چرند» را دنبال می نمایند. در حالیکه این دبستان چندان باوری به استدلال و برهان ندارد؛ [اما به باور من جالب اینجاست که پیروان این طرز تفکر سعی می نمایند تا غیرمنطقی بودن دیدگاه شان را با تفسیر مبهم و درهم پیچیده ای وضاحت دهند که در آن [رمز] منطقی بودن نهفته باشد]. پس اگر تصور کنیم که همه امور به گونه ی یاس آوری متناقض باشند؛ چرا باید کارزار فلسفه مورد استثنا قرار گیرد. آنها مدعی اند که ماموریت انسان این است تا به امری بدون معنی، معنی و مفهومی پیدا نمایند. به عبارت دیگری به جهانی مرموز و غیر قابل نفوذ بدون معنی؛ معنی بخشند.
معکوس دبستان هستی شناسی اگزیستانسیالیتی؛ مادی گرایی دیالکتیکی (ماتریالیسم دیالتیک) که براساس یک روش قانونمند انکشاف یافته ؛ می تواند جهان را به شیوه عقلانی و منطقی آن وضاحت دهد. بنابرین میتودلوژی عقلانیت طبیعی و تاریخ انسانی به شیوه ی جدایی ناپذیری با ماده ای متحرک پیوند می خورد. تمرکز رویداد های کیهانی رابطه های علت و معلول را به میان می آورند که تکامل کیفیتی اشیأ را معین می سازند. به این گونه هستی فزیکی مقدم بوده و به نوبه خود جهان بیولوژیکی زیستی و اجتماعی و روان شناختی را در یک تسلسل تاریخی با مراحل دوجانبه ی مشروط بر یکدیگرایجاد می نماید. منظورعلوم ساینسی درین میانه این هستش که روابط اساسی میان [این مراحل ] را بر مبنای گرایشی اصولی [قانونمند] فرمولبندی نماید که فعالیت های انسانی را رهبری و راهنمایی کند. در عین حال قابل یاد آوری ست که عقلانیت منطقی، دیترمنیسم(جبرگرایی) و جریانات جهانی انکشافات مادی علیتی وجود تصادفات را از نظر بدورنمی اندازد؛ بلکه موجودیت عینی ابهام و اهمیت آن ، عدم قطعیت جبر و تصادف را [ در یک روابط دیالکتیکی زنجیری ضرورت و تصادف] مورد مطالعه قرار می دهد که خود یک بحث کاملا وسیع فلسفی دیگری ست که می شود در یک فرصت جداگانه به آن پرداخته شود. اما آنچه که درین راستا حائز اهمیت می باشد این هست که ویژه گی های تصادفی واقعیت های جهان عینی در مقایسه با «نظم و قاعده» عمده و اساسی نمی باشند. چنین ویژه گی ها تغییر ناپذیر و ثابت در تمامی عرصه هاو جنبه های طبیعت و تاریخ نمی باشند. اینها پدیده های نسبی اند که در جریان انکشاف دستخوش دگرگونی قرار گرفته و به ضد خودی مبدل می گردند. تصادف انتی تیز ضرورت است . به عبارت فلسفه هگلی « تصادف درغایت امر بازتاب[آئینه] ضرورت و نیازمندی ست»( نقش ضرورت و تصادف در رویداد های تاریخی؛ نعیم سلیمی ، اول سرطان 1403، سایت نشراتی هود www.howd.org ).
لازم به یاد آوری ست که درعین حال« تصادف» از قانونمندی [گرایشات] مختص به خودش برخوردار می باشد که درکتگوری جایگاه وقایع تنظیماتی وقواعدی احصائیوی قرار می گیرد. میکانیک کوانتومی و تجارت بیمه عمر، نمونه هایی از چگونگی تبدیل حوادث و تصادمات فردی به ضرورت های جمعی اند که با ادعای فوق همخوانی دارد.
استثنائات جدا شده از یک قاعده کلی هیچ چیزی به جزازبدیل های تکرار شونده نیستند. زمانیکه استثنائات در یک حد کفایت کننده ای با هم یکجا می شوند؛ در آنصورت این استثنائات جای خود را به یک قاعده نوین عملیاتی ارتقا می دهد که به نوبه خود جای قاعده و یا قواعد مسلط قبلی را پرمی نماید. تعامل ضرورت و تصادف از طریق تبدیل استثنا به قاعده برای توسعه ی اقتصادی جوامع انسانی می تواند مشاهده گردد. درزندگی جوامع قبیلوی تولید برای مصرف فردی فوری یک نورم و قاعده بوده و درحالیکه تولید برای مبادله کالا یک رویداد نادر و تصادفی ست. تحت ساختار سرمایه داری تولید برای فروش یک قاعده کلی می باشد و تولید برای استفاده شخصی عمومیت ندارد. هر آن چیزی که بطور قطع برای سیستم اول اقتصادی قبایلی ضروری بود تصادف و شانسی ست برای سیستم دوم اقتصادی[سرمایه داری]. علاوه برآن در جریان گذار از یک اقتصاد به سیستم دیگری محمل های ضرورت و تصادف جای خود را تعویض می نمایند و یکی به دیگری مبدل می گردند.
ساختار های اجتماعی که تحت اوضاع احوال معین تاریخی عقلانی و ضرورت پنداشته می شوند؛ طی مراحل بعدی انکشاف اقتصادی به یک امرغیر منطقی وغیر قابل توجیه مبدل شده و زدوده می شوند. به همین گونه روابط تولیدی فیودالی که به سطح معین نیرو های تولیداجتماعی مطابقت داشت؛ بیمورد پنداشته شده و جایش را برای صورتبندی های بیشترعقلانی جامعه سرمایه داری تخلیه می نماید.
مارکسیسم مدعی ست که اگزیستانسیالیست ها با جلوه دادن ابدی مطلق و قطعی و درعین حال سرکش و متمرد رویداد ها بر پایه تصادف که در بالا به آن وضاحت داده شد؛ راه نادرستی را پیشه می نمایند. و چنانچه مرور نمودیم رویداد های طبیعی جهانی و تاریخ انسانی غیر مشروط و تغییر ناپذیر نمی باشند؛ بلکه نمایش و بیانی ازعرصه های متنوع وجود هستی اند.
در یک جمعبندی کلی مقدماتی باید یاد آوری شود که با مدنظر داشت برداشت های متضاد ازواقعیت شناسی ؛ هردو نگرش، مارکسیسم و اگزیستانسیالیسم چشم انداز های متفاوتی نسبت به علم دارند. اگر جهان را کاملا غیر منطقی تصور نمائیم؛ پس علم که پایدار ترین و جامع ترین تلاش برای [تقرب تدریجی دریافت حقیقت نسبی] است؛ باید تلاشی بی معنی و بیهوده تلقی گردد. چشم انداز دومی دانشمندان را متهم می نماید که گویا آنها انتزاعات مفهومی و ریاضی را جایگزین کل موجود زنده ای بنام انسان می سازند. دیگراینکه که گویا دانشمندان پوسته میان تهی عقلانیت را جایگزین «جوهر»وجودی هستی می سازند.
به نظرنگارنده این جزوه؛ اگزیستانسیالیست ها [مانند گرایش های متنوع پوست مدرنیته] به علم و نتایج تحقیقات علمی بی اعتمادند و آن را کم بها می دهند. چونکه در جزوه حاظر توجه بیشتر به هستی شناسی سارتر متمرکز گردیده و نمی شود به گرایشات متنوع فلسفی پسا مدرنیته پرداخته شود؛ بنا برای خوانش بیشتردراین مورد توجه خوانندگان را به مقاله دیگری ازین نویسنده زیر نام مرزبندی روشنگری ، مدرنیته، پسا مدرنیته و روابط دیالکتیکی میان آنها که در سایت نشراتی هود(www.howd.org ) در دسترس قرار دارد جلب می نمایم.
معکوس آنچه گفته آمد؛ مارکسیسم به عقلانیت واقعیت چنگ می زند وبه دانش انسانی و تحقیقات علمی به مثابه ی نموداری از کامل ترین و ظریف ترین عملکرد عقل انسانی احترام می گذارد. همچنان مارکسیسم باور دارد که کشف قوانین فزیکی و اجتماعی که خود از تحقیقات و تجارب علمی سرچشمه می گیرد میتواند برای توضیح پیوند دیالکتیکی پدیده های نظم وانتظام و بی نظمی(فقدان قاعده) در توسعه اجتماعی ممد واقع گردد.
در یک نتیجه گیری مقدماتی و کلی درپایان قسمت دوم این جزوه با درنظرداشت فاکت ها و مدارکی که ارائه گردید؛ نویسنده به این باور است که دبستان فلسفی اگزیستانسیالیسم نه یک نگرش مادی گرایانه ؛ بلکه یک نوع ایدیالیسم حرمانگرایانه مبتنی برعبث باره گی وضعیت اسفبارقرن بیستمی است که با یاس و نا امیدی جهان و زندگی انسانی را چون سایه ای سرگردان می پندارد که جهان در آن چون صحنه تیاتری ست و ما انسان ها بازیگران این صحنه هستیم که نقش و ساعت مقرر خود را با تکاپوی عبث به پایان می رسانیم و یا بقول شکسپیر زندگی مانند افسانه ای است که دیوانه ای از آن حکایت می کند، پراز فریاد وغریو خشم ولی سراپا بی معنی. اما نباید فراموش نمود که درخرد جمعی مخزن علمی انسانی امید های فراوانی بسوی افق فردا درانتظار ماست!
پایان قسمت دوم
ــ برای خوانش قسمت اول اینجا کلیک کنید









