ر.ویدی

پاکستان؛ میانجی از سر ناگزیری و نه بخاطر اعتبار

چرا پاکستان مامور میانجیگری بین ایران و امریکا شد ؟

در سیاست بین‌الملل، کشورها معمولاً به دلیل اعتبار، نفوذ، تجربه دیپلماتیک و توانایی ایجاد اعتماد میان طرف‌های درگیر به نقش میانجی برگزیده می‌شوند. کشورهایی مانند عمان، سوئیس، نروژ و قطر طی سال‌های گذشته به دلیل سابقه موفق در میانجیگری و برخورداری از اعتماد نسبی طرف‌های متخاصم، بارها در چنین نقش‌هایی ظاهر شده‌اند. اما هنگامی که نام پاکستان به عنوان یکی از بازیگران مطرح در تلاش‌های میانجیگرانه میان ایران و ایالات متحده مطرح شد، این پرسش در ذهن بسیاری شکل گرفت که چرا پاکستان؟

آیا پاکستان به دلیل سابقه درخشان در حل منازعات بین‌المللی به این جایگاه رسیده است؟ آیا به دلیل ثبات سیاسی، قدرت اقتصادی و اعتبار جهانی چنین نقشی را به دست آورده است؟ یا اینکه عوامل دیگری در پشت این انتخاب نهفته است؟

ــ

میانجیگری در منازعات بین‌المللی صرفاً به معنای انتقال پیام میان دو طرف نیست. یک میانجی موفق باید از اعتبار سیاسی، استقلال نسبی، ظرفیت دیپلماتیک و اعتماد هر دو طرف برخوردار باشد. به همین دلیل کشورهای کوچکی مانند عمان توانسته‌اند در پرونده‌های پیچیده منطقه‌ای نقش‌آفرینی کنند؛ زیرا هر دو طرف به بی‌طرفی نسبی آنان اعتماد داشته‌اند.

پاکستان اما در طول تاریخ معاصر خود سابقه برجسته‌ای در میانجیگری موفق میان قدرت‌های بزرگ یا دشمنان منطقه‌ای نداشته است. برعکس، این کشور بیشتر به عنوان بازیگری شناخته شده که خود درگیر بحران‌های امنیتی، رقابت‌های منطقه‌ای و چالش‌های داخلی بوده است.

یکی از مهم‌ترین عوامل تعیین‌کننده در اعتبار بین‌المللی کشورها، قدرت اقتصادی آنهاست. پاکستان سال‌هاست با بحران بدهی، کسری بودجه، تورم، کاهش ارزش پول ملی و وابستگی شدید به کمک‌های خارجی و وام‌های بین‌المللی دست و پنجه نرم می‌کند.

دولتی که برای تأمین نیازهای مالی خود ناگزیر از مراجعه مکرر به صندوق بین‌المللی پول و کشورهای کمک‌کننده است، طبیعتاً از استقلال عمل کمتری در سیاست خارجی برخوردار خواهد بود. همین مسئله این تصور را در میان بسیاری از تحلیلگران تقویت می‌کند که اسلام‌آباد در بسیاری از موارد نمی‌تواند برخلاف خواست قدرت‌های بزرگ حرکت کند.

روی کاغذ، پاکستان یک جمهوری پارلمانی با انتخابات، پارلمان و نخست‌وزیر است.

اما واقعیت سیاست در این کشور همواره پیچیده‌تر از ظاهر آن بوده است. بسیاری از پژوهشگران و ناظران سیاسی معتقدند که ارتش پاکستان در طول دهه‌های گذشته اولین و مهم‌ترین بازیگر قدرت در این کشور بوده است.

در بسیاری از مقاطع تاریخی، تصمیمات کلان امنیتی و سیاست خارجی نه در دفتر نخست‌وزیر بلکه در مراکز نظامی اتخاذ شده است. از همین رو مردم و سیاسیون در اکثر کشور ها معتقدند که نخست‌وزیران پاکستان بیشتر نقش مدیریتی و اجرایی دارند، در حالی که خطوط اصلی سیاست کشور توسط ساختار نظامی و امنیتی مثلا عاصم منیر تعیین می‌شود.

در چنین شرایطی،

وقتی ژنرال عاصم منیر بیش از هر مقام غیرنظامی پاکستانی در محافل بین‌المللی مورد توجه قرار می‌گیرد، این پیام روشن به جهان مخابره می‌شود که مرکز ثقل قدرت در پاکستان کجاست

پاکستان از زمان جنگ ها در  افغانستان تاکنون بارها با اتهام حمایت، میزبانی ، تعلیم و تربیه و تسلیح ،  گروه‌های افراطی و شبه‌نظامی مواجه بوده است. هرچند دولت پاکستان این اتهامات را رد کرده و خود را قربانی تروریسم جلوه میدهد و مطلوم نمایی میکند، اما واقعیت آن است که موجودیت شواهد انکار ناپذیرمیدانی ،  بر تصویر بین‌المللی این کشور بحیث مرکز تربیت گروه های تروریستی تأثیر گذاشته‌اند.

همین موضوع سبب شده است که پاکستان در مقایسه با کشورهایی چون عمان، نروژ یا سوئیس، از اعتبار کمتری برای ایفای نقش یک میانجی بی‌طرف برخوردار باشد.

چرا پس پاکستان؟

اگر پاکستان نه سابقه برجسته‌ای در میانجیگری دارد، نه از ثبات سیاسی مثال‌زدنی برخوردار است و نه از اعتبار ویژه جهانی بهره می‌برد، پس چرا نام آن در میانجیگری میان ایران و آمریکا مطرح می‌شود؟

پاسخ را باید در «ضرورت‌های ژئوپلیتیکی» جستجو کرد، نه در «اعتبار دیپلماتیک».

نخست آنکه پاکستان تنها کشور مسلمان دارای سلاح هسته‌ای است و همزمان روابط نسبتاً قابل قبولی با ایران،  کشورهای عربی و ایالات متحده دارد. این ویژگی آن را به کانالی مناسب برای انتقال پیام تبدیل می‌کند.

دوم آنکه برخی کشورهای سنتی میانجی منطقه، به دلیل تحولات اخیر خاورمیانه و درگیری‌های مرتبط با ایران، دیگر نمی‌توانستند همان نقش پیشین را ایفا کنند یا دست‌کم از دید برخی بازیگران، بی‌طرفی کامل آنها محل سؤال قرار گرفته بود.

سوم آنکه نزدیکی جغرافیایی پاکستان به ایران، دسترسی سریع به مراکز تصمیم‌گیری منطقه و ارتباطات گسترده امنیتی آن با قدرت‌های جهانی، این کشور را به گزینه‌ای عملی تبدیل می‌کرد.

چهارم آنکه ایالات متحده احتمالاً اطمینان بیشتری داشت که اسلام‌آباد در چهارچوب خواسته‌های واشنگتن حرکت خواهد کرد و از خطوط تعیین‌شده فراتر نخواهد رفت. چنین برداشتی، خواه درست باشد یا نادرست، می‌تواند در انتخاب یک کانال ارتباطی نقش داشته باشد.

شاید مهم‌ترین نکته این باشد که میانجیگری لزوماً به معنای نقش‌آفرینی مستقل نیست. در بسیاری از بحران‌های بین‌المللی، کشورها صرفاً نقش «پیام‌رسان» یا «تسهیل‌کننده ارتباط» را بر عهده می‌گیرند.

بنابراین ممکن است پاکستان بیش از آنکه یک میانجی کلاسیک باشد، به عنوان پلی برای انتقال پیام‌ها، کاهش سوءتفاهم‌ها و فراهم‌کردن زمینه گفت‌وگو عمل کرده باشد.

حتی محل امضای صلح هم نشد

نکته‌ای که نمی‌توان از آن چشم پوشید، مسئله امنیت داخلی پاکستان است.

کشوری که سال‌ها با حملات گروه های مسلح  ،ناامنی‌های مرزی، شورش‌های محلی و بحران‌های امنیتی مواجه بوده، به سختی می‌تواند خود را به عنوان میزبان ایده‌آل یک توافق تاریخی معرفی کند.

این خود نشانه‌ای است از محدودیت‌های پاکستان.

اسلام‌آباد شاید امیدوار بود که نقش سیاسی خود را به یک دستاورد نمادین نیز تبدیل کند، اما واقعیت‌های امنیتی چنین فرصتی را از آن گرفت

ــ

خلاصه ، واقعیت این است که انتخاب پاکستان برای ایفای نقش میان ایران و آمریکا را نمی‌توان نتیجه اعتبار بین‌المللی، سابقه موفق دیپلماتیک یا جایگاه ممتاز سیاسی آن دانست. عوامل متعددی از جمله موقعیت جغرافیایی، روابط همزمان با طرف‌های مختلف، نبود گزینه‌های دیگر و ملاحظات راهبردی امریکا در این انتخاب نقش داشته‌اند.

به بیان دیگر، پاکستان احتمالاً نه به دلیل بهترین بودن، بلکه به دلیل در دسترس‌ترین و عملی‌ترین بودن در یک مقطع خاص مورد توجه قرار گرفته است. در دنیای سیاست بین‌الملل نیز بارها ثابت شده است که کشورها همیشه بر اساس فضیلت‌ها انتخاب نمی‌شوند؛ گاهی شرایط و ضرورت‌ها تعیین می‌کنند چه کسی پشت میز میانجیگری بنشیند.

از این منظر، نقش پاکستان را باید بیش از آنکه محصول اعتبار و سابقه دانست، نتیجه مجموعه‌ای از ناگزیری‌های سیاسی و محاسبات ژئوپلیتیکی ارزیابی کرد؛ محاسباتی که در جهان واقعی، اغلب بر آرمان‌ها و تصورات ایده‌آل غلبه می‌کنند.

عقاید نویسنــــدگـان لـــزوما نظــر هـــوډ نمی باشــد