محترم نعیم سلیمی

آموزه های کارل مارکس در باره سرشت انسان

۵ اسد ۱۴۰۵ 

زمانیکه یک سال قبل از امروز رساله '' منشا، انکشاف و تکامل غریزه ها'' را زیر عنوان احتیاج مادر ایجاد است بدست نشرمی سپردم؛ در قسمت اول که بیشتر بالای یک مدخل مقدماتی مساله تمرکز داشت ؛ اشارت کلی از کارل مارکس دانشمند آلمانی متکی بر «فقر فلسفه» (کلیات مارکس و انگلس) یاد آور شدم که تمامی تاریخ چیزی جز دگرگونی های متداوم ماهیت انسانی نیست. و در آنجایاد آور شدم که خصوصیت برجسته و اساسی انسان این است که او برای بقای خودی به منابعی نیاز دارد که از جهان پیرامونی بدست می آید. و این را هم خاطر نشان ساختم که رابطه انسان با طبیعت از طریق کار تعین می گردد که ما با کار خویش منابع معیشت خود را بدست آورده و سرپناهی برای خود می سازیم:

«کار به مثابه خلق کننده ارزش استفاده ای شرط هستی انسانی ست... نیازمندی بی پایان طبیعی که رابطه ی میان میتابولیسم انسانی و طبیعت را وساطت می نماید.»(جلد اول سرمایه ، موسسه نشرانی پینگوین ، 1990 , صفحه 133).

در رساله مذکور نگارنده این جزوه یک تعریف کلی را ازینکه غریزه چیست را از لابلای قاموس های رسمی متداول و کلیشه گرا و سرسری «شبه علمی» ارائه نموده و تذکر دادم که گویا رفتار های غریزی از «سرشت» بر می خیزند و اکتسابی نیستند. و این را هم یاد آور شده بودم که بحث سرشت و پرداختن به آن یک مساله چالش برانگیز بوده و کار سهلی نیست و بنابرین ازپرداختن به آن در آن زمان منصرف شدم.

با در نظرداشت آنچه گفته آمد برای تداوم تکمیلی بحث و رابطه تنگاتنگ غریزه و ماهیت در فلسفه هستی شناسی ؛ بحث کنونی را بیشتر با باز کردن لایه های پیچیده اینکه آیا انسان از ماهیتی برخوردار است و یا خیرو یا اینکه در صورت پذیرفتن ماهیت انسانی ؛ آیا این ماهیت ثابت است و یا اینکه به لحاظ دگونی های تاریخی ؛ در معرض دستخوشی طلاطمی قرا می گیرد.

بنابر یافته های اریش سلیگمن فروم ، جامعه شناس و روانشناس اجتماعی آلمانی (1980-

1900)؛ مارکس به گونه ای که جامعه شناسان و روانشناسان معاصرش در مورد انسان وگویا اینکه چیزی و یا مفهومی بنام ماهیت انسانی را نمی پذیرفتند ؛ نمی اندیشید: تصور آنزمانی چنین بود که انسان در زمان تولدش به یک صفحه ی سفیدی ازیک کاغذ می ماند که در آن فرهنگ متن خود را می نویسد. برعکس مارکس زیر بنای فکری خود را مبتنی براین اصل مطرح نمود که « انسان به مثابه ی انسان یک موجود قابل شناخت و اثبات بوده و نه اینکه صرفا به لحاظ بیولوژیکی ، اناتومی ، روانشناسی می تواند تعریف شود. به گونه ی مثال مارکس طی مباحثه و استدلالی در برابر جرمی بنتام فیلسوف ، حقوقدان و اقتصاد دان اهل انگلستان که او را به عنوان بنیانگذار مکتب سودمندگرایی ( فایده گرایی) می دانند ؛ تصور « ماهیت انسانی» او را در جامعه ی که خود در آن زندگی می نمود انتقاد نمود؛ زیرا که بنتام ماهیت انسان را فقط بر اساس منافع بورژوازی، لذت جویی فردی و بازار سرمایه داری تحلیل می نمود. او ( مارکس ) برای رد نظریات جرمی بنتام چنین نوشت: « برای اینکه بدانیم چه چیزی برای یک سگ مفید است ؛ شخصی باید ماهیت سگ را مورد مطالعه قرار دهد. اما این نتیجه گیری ازاصل و یا قاعده ی سودمندی حاصل نمی شود. با کاربرد و تعمیم این مطلب[سودمندی] در مورد انسان ؛ کسی که تمامی کردار های انسانی ، جنبش ها (حرکات) ، روابط و غیره را بر مبنای اصل سودمندی نقد می نماید ؛ در قدم اول باید ماهیت انسان را در کلیت آن مدنظر داشته و در گام بعدی ماهیت انسان را آنگونه که در هر مرحله تاریخی دستخوش تغییر قرارمی گیرد مورد مداقه قراردهد.»( جلد اول سرمایه ، فصل اول، ص 668).

به عبارت دیگری مارکس در مورد ماهیت و یا خمیرمایه ی وجودی سرشت انسانی به گونه انتزاعی آن تصور نمی نمود. او ماهیت انسان را با مدنظرداشت اشکال مختلف موجودیت تاریخی آن مورد بررسی قرار می داد . مارکس یاد آور شد که «سرشت انسان [چیزی] انتزاعی ذاتی در هر فرد جداگانه نیست.»(ایدیولوژی آلمانی ، فصل اول صفحه 198 ).

آنچه را که می شود در یادداشت های مارکس در رابطه با تفکیک میان ماهیت انسان در کل و بیان مشخص سرشت انسانی در هر فرهنگ و تمدنی می توان مجزا نمود این است که از نظر مارکس دو گونه انگیزه، میل و رغبت انسانی وجود دارند: آنگونه امیالی که دایمی و ثابت اند، مانند گرسنگی و نیاز شهوانی که بخش جدایی ناپذیر ماهیت انسانی را تشکسل می دهد که در فرهنگ های متنوع اشکال مختلف و متنوع را برای خود اختیار می کند. از جانب دیگر امیال و آرزو های نسبی انسانی که بخش لاتیجزای ماهیت انسانی نبوده و بقول مارکس «چنین امیالی منشا خود را مدیون برخی ساختار های اجتماعی و برخی شرایط تولیدی و ارتباطات می باشند.»(خانواده مقدس؛ منتخبات مارکس و انگلس، صفحه 359؛ ترجمه ایرش سلیگمن فروم). مارکس مثالی را برای نیازمندی و رغبت ناشی از ساختار تولیدی جامعه سرمایه داری می آورد . او در یکی از آثارش زیر نام دست نویس های اقتصادی و فلسفی می نویسد که «نیازواقعی برای پول از جانب اقتصاد مدرن ایجاد گردید و یگانه نیازی ست که ایجاد می کند.... و این به گونه ذهنی نشان داده می شود ، قسما برای اینکه توسعه تولید و نیازمندی ها به امیال و آرزو های نبوغی دایما محاسبه شده فرمانروایی غیر انسانی، غیر طبیعی و گمراه کننده و تخیلی مبدل می شود.(صفحه 141).

بطور خلاصه و فشرده ماهیت انسان و ظرفیت های انسانی برای کارل مارکس امریست محول شده ؛ ظرفیتی است آنگونه که وجود داشته است[ماده خام انسانی]، آنچنانی که بوده و هست . مگر با این همه انسان در جریان تاریخ تغییر می کند ؛ او با این تغییرخویشتن را انکشاف می دهد . و انسان خود را درین جریان دگرگون می سازد . برای اینکه انسان محصول تاریخ است. و از این جهت او محصول خودش است . به عبارت دیگری تاریخ – تاریخ خود سازی و [خود شکوفایی] انسانی ست. تاریخ چیزی جز خلقت خودی انسان از طریق کار و تولید خودش نیست . مارکس این موضوع را با چنین گفتاری شیوا و رسا جمعبندی نموده و چنین نتیجه می گیرد :

«تمامی آنچه که تاریخ جهان نامیده می شود چیزی جز خلقت انسان توسط کار انسانی و تبارزسرشتی برای انسان نیست و به این گونه او[انسان] ثبوت آشکارو انکار ناپذیر خلقت خودش از آغازرا در اختیار دارد.»

پایان

عقاید نویسنــــدگـان لـــزوما نظــر هـــوډ نمی باشــد