محترم حریف معروف

طالبان (امارت) قوی‌تر می‌شوند!

قسمت اول

دوستان محترم!

قبل از این‌که بر من بتازید و لطف کنید فحش و ناسزا نثارم نمایید، خواهش می‌کنم نخست دلایل مرا بخوانید. به یک اصل بسیار کهن جامعه‌شناختی و فلسفی ـ اجتماعی توجه کنید: ببینید چه گفته می‌شود، نه این‌که چه کسی آن را گفته است.

به‌جای مقدمه، سه قصه کوتاه:

قصه اول

یکی از روزهای گرم تابستان، در بَدَه‌بیړه (گویا حربی پوهنتون جمعیت اسلامی)، از مرحوم استاد موسی توانا پرسیدم:

«جناب استاد! اکثریت این برادران مجاهد بی‌سواد، غیرسیاسی، کاملاً بی‌خبر و حتی استعمال‌کننده مواد مخدر هستند. اگر ما رژیم کافر و ملحد را سرنگون کنیم، آیا با این افراد می‌توان نظام و دولت ساخت؟»

استاد مرحوم در پاسخ گفت:

شاید؛ اما سال‌ها زمان لازم است تا کار فرهنگی و تربیتی انجام شود.

اما پس از ۳۵ سال، و با وجود ۲۰ سال حضور در قدرت، نه‌تنها سخن استاد عملی نشد، بلکه اوضاع بدتر نیز شد.

قصه دوم

اخوانی‌های نخست، مانند استاد ربانی، گلبدین، سیاف، اسماعیل‌خان و مسعود، اخوانی‌های اصیل بودند. آنان در آن زمان، به تعبیری، (چهل پدر طالب)محسوب می‌شدند.

به باور من، اسماعیل‌خان، نورالله عماد، گلبدین و قطب‌الدین‌شان، دست‌کم هزار تن از روشنفکران افغانستان را در پاکستان ترور کردند.

تنها حدود ۲۰۰ تن از اعضای سازمان‌های مائوئیست، سازایی ها و شخصیت‌های ملی که از رژیم دموکراتیک فرار کرده بودند،را کشتند.

احمدشاه مسعود نیز در یک روز، ۲۴ تن از اعضای (ستمی)از جمله پدر ریش‌سفید حفیظ آهنگرپور را کشت یا از کوه به پایین لول داد.

اسماعیل‌خان بیش از صد تن از روشنفکران هرات را، که اکثریت آنان تحصیل‌کرده دانشگاه و وابسته به سازمان‌های چپ بودند، به قتل رساند.

همچنین روایت‌های فراوانی از ترور مائوئیست‌ها در کویته و پشاور وجود دارد. با وجود این‌که در بسیاری موارد، همکار یا اطلاع‌دهنده ترورها از درون خود آنان بود، از جمله در قضیه ترور قیوم رهبر.

دوستان محترم!

این مقدمه را به این دلیل نوشتم که برخلاف نسل فحاش و هتاک شبکه‌های اجتماعی امروز، خودم در بَدَه‌بیړه، ورسک، ببو(پبي)،شمشتو، جلوزی کویته و دیگر مناطق حضور داشتم.

من شاهد بودم که جناب قانونی نماینده خاص ISI بود.

من شاهد بودم که انجنیر احمدخان، انجیر امین و دیگران در حزب اسلامی گلبدین چگونه جوانان این وطن را نابود کردند.

من می‌دیدم که مولوی صفی‌الله، قوماندان سرکاتب و پدر گل‌آغای شیرزی، چگونه سربازان اسیر را با تبرچه می‌کشتند.

قصه سوم

وزیر دفاع! با راکت، توپ و تانک از بالای کوه آسمایی انداخت می‌کرد.( فلم در یوتوب است).

قوماندان طوفان، ضابط نعیم، امان زر شخ،ملا عزت و دیگران، تیر‌ها و دروازه‌های خانه‌های مردم افشار را به پغمان انتقال می‌دادند، تا هنوز هم مسجد خیای مشهور در پغمان با دستکهای خانه های افشار نماز ګذار دارد.

افراد شفیع دیوانه و نخبگان بابه مزاری نیز مصروف بریدن و میخ‌زدن مردم عادی بودند.

سرانجام، با میانجیگری سفیر ایران، صلح و مصالحه‌ای صورت گرفت و از جانب ربانی، به تصمیم مرحوم داکتر عبدالرحمن، کمیسیون مصالحه به کارته‌سخی، عقب علی‌آباد، اعزام شد.

داکتر مشاهد، داکتر مهدی و سه تن دیگر نیز در آن هیئت حضور داشتند.

یکی از اعضای آن کمیسیون، جنرال رژیم ملحد! سابق و از دوستان محترم من است.

او پس از بازگشت چنین گفت:

پس از گفت‌وگوهای فراوان، از منطقه دهمزنگ با اسکورت افراد مرحوم مزاری حرکت کردیم و در دامنه کوه، پشت شفاخانه علی‌آباد، با سه تن از نمایندگان مزاری نشست و مذاکره داشتیم.

در جریان مذاکره، دو تن از افراد جنگی آمدند و با تمسخر گفتند:

“دیدی که شاش شی سر کد!

پرسیدیم: چه شده است؟

یکی از آنان گفت:

از سرک سیلو دو جوان با یک بایسکل دوپشته آمدند. آنان را گرفتیم و پس از بازپرسی، معلوم شد یکی از آنان اوغواست. رفیقم پرچه را در شکمش چوخ کرد. هنوز روده‌هایش بیرون نیامده بود که از ترس، شاش شی رافت!

سپس با صدای بلند خندید.

من پس از بازگشت، ماجرای دهمزنگ، شورای نظار و قضیه بایسکل را برای مرحوم داکتر عبدالرحمن بازگو کردم و گفتم:

داکتر صاحب! والله و بالله این‌ها کاملاً وحشی و لچک هستند.

داکتر در پاسخ گفت:

جنرال صاحب!مګر آدم هوشیار و پدر کده، در خط اول جنگ می کند؟

بخاطریکه حوصله شما سر نرود.

دلایل قوی‌تر شدن و ماندن امارت را در قسمت دوم بخوانید

عقاید نویسنــــدگـان لـــزوما نظــر هـــوډ نمی باشــد