محترم حریف معروف

غارت بی پیشینه و جبران ناپذیر

دزدی دار و ندار ارگ

قسمت دوم

دوستان و عزیزان!

برای آن‌که موضوع را بهتر و دقیق‌تر درک کنید، نخست این مقدمهٔ کوتاه را بخوانید؛ سپس به اصل مطلب می‌پردازیم.

در سال ۱۹۸۴ میلادی، جنرال خدایداد هزاره ابتدا معاون…. و سپس قوماندان فرقهٔ دوم بود. در همان سال‌ها، نیروهای تحت فرمان او تا آخرین بخش پریان پنجشیر، نزدیک کوتل خاواک، عملیات انجام دادند. پیش از آغاز عملیات، احمدشاه مسعود و افرادش، بر بنیاد اطلاعاتی که رئیس کشف وزارت دفاع( جنرال خلیل الله حمیدی ) به نماینده اسلام آباد سازمان CIA رسانده بود،

به سوی اندراب عقب‌نشینی تاکتیکیکرده بودند.

(( در سالهای 1984-1986

رئیس استیشن cia در اسلام آباد شخصی بنام

William) ويليام پيكنى

Piekneey

بود. او شخص ارتباطی جنرال خلیل بود))

پس از آن، وزارت دفاع در سه نقطه چند کندک را به‌عنوان پوسته‌های امنیتی مستقر ساخت و فرقهٔ دوم دوباره به مواضع اصلی خود بازگشت.

اگر کسی در این مورد پرسشی دارد، نخست می‌تواند به مصاحبه‌های احمدشاه مسعود، افرادش و همچنان مصاحبه‌های جنرال خدایداد مراجعه کند. در غیر آن من در خدمت شما هستم تا پاسخ دهم:

واحمد شاه مسعود در همان زمان ګفته بود:

(از دست این خدایداد هزاره ضربه‌های زیادی خوردیم.)

و

در پوسته‌هایی که ایجاد شده بود، بیشتر سربازان را جوانانی تشکیل می‌دادند که تازه از طریق جلب و احضار به خدمت سربازی آمده بودند. نه تجربهٔ کافی در جنگ داشتند و نه با جغرافیای کوهستانی آشنایی لازم.

خلاصهٔ سخن اینکه یکی از دوستان من ( علی جاناز جوانهای مزار شریف)، که خوشبختانه هنوز زنده است، ابتدا سرباز و سپس به حیث دوم بریدمن در یکی از همان پوسته‌ها وظیفه اجرا می‌کرد.میګوید!

(( دو تن از سربازان جلب و احضار، به‌دلیل ارتباط قبلی یا هر علت دیگری، هنگام نوبت پیهره شب، پوسته را به مخالفان تسلیم کردند و در نتیجه ما، که ۱۹ نفر بودیم، به اسارت درآمدیم.

پس از انتقال از سفیدچیهر و چند منطقهٔ دیگر، سرانجام ما را به درهٔ مُکنی و سپس به سموچ‌های بی‌بی نیکزن بردند.

در آن زندانها ی که من بودم بیش از ۲۵۰اسیر حضور داشتند.از پیلوت‌ها و افسران گرفته تا افراد ملکی، حتی شماری از باشندگان پنجشیر.

در میان قوماندانان زندان مسعود، یک افسر فراری پیشین گارد که اهل پنجشیر بود .از همه ظالم‌تر و بی‌رحم‌تر رفتار می‌کرد. افراد دیگری نیز، از جمله شخصی به نام محمود که او را (څارنوال)صدا می‌زدند و همچنان مشتاق، در آنجا حضور داشتند.

در یکی از سموچ‌های بی‌بی نیکزن، بیش از سی نفر زندانی بودیم که ناگهان شایعه شد نیروهای جنرال خدایداد از پایین دره در حال پیشروی‌اند.

و

از همان دو سوراخ کوچکی که تنها راه ورود نور و هوا به داخل سموچ بود، ابتدا دو بم دستی و چند دقیقه بعد چندین بم دیگر به داخل انداختند.

فریاد، خون، خاک و تاریکی…

به خدا سوگند، به یاد ندارم پس از چه مدتی، در حالی که زیر اجساد هم‌بندی‌های کشته‌شده‌ام افتاده بودم، دوباره به هوش آمدم.

دروازهٔ ورودی باز شده بود و دو نفر از افرادشان با هم می‌گفتند:

(ببین که کسی زنده مانده یا نه.)

سپس فریاد زدند:

اگر کسی زنده است، بیرون شود. دشمن زندان را باراکت زده است.

تنها چهار نفر زنده مانده بودیم. من، یک جوان زخمی تخاری و دو نفر دیگر.

ما را بیرون آوردند و وادار کردند همهٔ اجساد را از سموچ بیرون کشیده، تا کنار دریا منتقل کنیم و در کنار هم بخوابانیم.

صبح، حدود ساعت ۹ یا ۱۰، دیدم سه نفر در فاصله‌ای از ما ایستاده‌اند. یکی از آنان احمدشاه مسعود بود.

باید بگویم که مسعود معمولاً به آن محل نمی‌آمد و شب پیش از آن نیز آنجا حضور نداشت. اینکه چرا و چگونه آن روز ظاهر شد، برایم معلوم نیست.

اندکی بعد دو فروند هلیکوپتر آمدند و صدای جنگ هر لحظه نزدیک‌تر شد.

هرکس خود را پشت سنگی پنهان کرد. افراد مسعود با شتاب به سوی بالای دره می‌دویدند و ما، پنج یا شش نفر، حدود بیست متر بالاتر، در گودالی خزیدیم و پنهان شدیم.

سرانجام نیروهای دولتی رسیدند و ما زنده ماندیم.))

اصل ماجرا

علی جان در ادامه گفت:

می‌دانی که در آن زمان، میان خاواک، اندراب و تا تخار، جادهٔ موتررو وجود نداشت. مسعود و افرادش بارها مرا، همراه با شمار زیادی از اسیران، مجبور می‌کردند در همان مسیر کار کنیم تا راه را عریض کرده و جاده‌ای بسازند که موترهای باربری بتوانند از آن عبور کنند.

من نزدیک به سه سال در اسارت بودم. چون اهل مزار بودم و مدت زیادی در آنجا مانده بودم، زبان و شیوهٔ گفتارشان را آموخته بودم.

تا روز آزادی‌ام، به‌جز بخش‌های کوهستانی و پرپیچ‌وخم، بیشتر مسیر جاده ساخته شده بود.

خوب به یاد دارم که آخرین گروه کاری، هنگام صرف نان چاشت در کنار دریا بود. پس از صرف غذا، وقتی دوباره برای ادامهٔ کار رفتند، همهٔ آنان در یک نقطه بر اثر انفجار ماین کشته شدند. بعداً میګفتند که طیاره از بالا محل را دیده و آنجا را ماین‌گذاری کرده بود،دروغ میګفتند!

آنها چندین بار بصورت مشخص چندین ګروپ اسیران را با ماین کُشتند!

(خاطرات کامل دوستم را بعداً خواهم نوشت.)

اکنون سخن ما بر سر همین جاده است.

پس از سقوط حکومت داکتر نجیب‌الله، کابل غارت شد. اما هنوز جنگ‌های راکتی گلبدین آغاز نشده بود.

موضوع اصلی این نوشته انتقال اموال، آثار تاریخی و تمام دار و ندار ارگ است.اموالی که به گفتهٔ نویسنده، توسط افراد قوماندان ګدا..یحیاو داکتر گلستان به‌عنوان غنیمت گرفته شده بود و قرار بود از مسیر پنجشیر، اندراب، تخار و خواجه بهاوالدین انتقال یابد.

—————-

ادامه دارد…

اندکی حوصله کنید.

در بخش‌های بعدی، دربارهٔ سرنوشت آثار تاریخی، تخته های شفاف ديپوی لاجورد وزارت معدن در داخل ارګ( ګراجها) ، زیورات ، شمشیر ها، تنفنګای قدیمی نګین کاری قرن نزده وبیست،و چگونگی رسیدن آن‌ها به فرانسه و انگلستان خواهم نوشت.

همچنین فراموش نکنید که بخش زیادی از اموال غنیمتی از راه میدان هوایی کابل نیز انتقال داده شد و شمار زیادی از نسخه‌های خطی و کتاب‌های ارزشمند سرانجام به کتاب‌(فروشی‌ عامه)بازار قصه‌خوانی رسید.

همین حالا در شهر کولن المان یک هموطن محترم ما ده ها جلد همان کتابها را بمبلغ ۳۰۰۰ ایرو نجات داده ودر کتابخانه خود دارد!

او مردم شریف!

فراموش نکنید که

چور کتابخانه قدیمی ارګ،

چور کتابخانه عامه.

چور وانتقال کتابخانه پوهنتون ویا دانشګاه کابل، بخصوص منزل دوم اش.

چور تهکوی ګالری ملی

کاملأ پلان شده بود،

یعنی در جمع چورکان ! غنیمتی برادران حساب نکنید.

—————————

با دیدن این عکسها بیاد داشته باشید که همین کشورهای کلان( حامی حقوق بشر) کنوانسیونهای 1929…1949..ژنیو ومواد الحاقیه 1977 در مورد حقوق اسیران جنګ بتصویب رسانده بودند، مشاورین، ژورنالیستان، عکاسها وجاسوسهای شان شاهد زنده این جنایتهای هولناک در مقابل اسیران بودند، چون

جنګ، جنګ شرق وغرب آنزمان بود،

انسان افغانستان از هردوجناح فقط وسیله وابزار بود وبس.

عقاید نویسنــــدگـان لـــزوما نظــر هـــوډ نمی باشــد