محترم نعیم سلیمی

جایگاه سارتردرتله ی دوالیسم دکارتی

و متافزیک عصرروشنگری

قسمت سوم

۲  اکتوبر ۲۰۲۶

به ادامه نقدی پیرامون تفسیرایدیالیستی متافزیکی اگزیستانسیالیسم سارتر:

زمانی که قسمت دوم این نقد مبتنی بررمان«تهوع» خودسارترمنتشر گردید؛ انتقادی وارد شدکه چرا دراین نقد سارتریک ایدیالیست حرمانگرا قلمداد گردیده است. دلیل این اعتراض این بود که گویا نگارنده به خطا رفته و اینکه سارتر مادی گرا بوده و وجود را بر ماهیت و یا به عبارت دیگری وجود را برموجود مقدم می شمارد. هرچند پاسخ این انتقاد مبتنی برنوشته های خود سارتردرزمانش ارائه گردید؛ ولی ازآنجائیکه ارائه چنین جوابی درآن فرصت کفایت کار را نمی کرد؛ لازمی دانستم تادرقسمت سوم وختم این جزوه با کاوش بیشتری درنوشته های سارترعمدتا با اتکا بر« اگزیستانسیالیسم درباره اصالت بشر» که پی دی اف آن به زبان انگلیسی زیر عنوان Existentialism is a Humanism دردسترس همگانی قراردارد وبرای اولین باردرسال 1946به زبان فرانسوی منتشر گردید وتا سال 1960 چهار باربه چاپ رسیده است بیرون نویس و مورد بررسی قرارگیرد.

به تصور نگارنده این جزوه این اثر که می شود آن را مانیفست اگزیستانسیالیسم سارتری نامید؛ ژان پل سارتر به گونه فشرده تمامی دیدگاه های خود را بیان نموده ونشان می دهد که وی از همان آغاز تدوین زیر بنای فکری اش تا کنون استقرار فکری نداشته و دریک نوسان سرگردان در مسیر تحولات روشنگری بسربرده است. بنا تصمیم گرفته شد تا دراین قسمت بیشترتوجه به همین اثرسارتر تمرکزصورت بگیرد تا دیده شود که شیوه تفکر وی ماتریالیستی[میکانیکی] است و یا اینکه همان تکراردوالیسم دکارتی وانسان گرایی (اومانیسم )عصر روشنگری ست که درفرجام به متافزیک (ماوراءالطبیعه) ایدیالیستی می انجامد.

درنقد حاظرسعی گردیده تا بیشتر متن انگلیسی اثر با استفاده ازآرشیو دانشگاه Warwick مورد استفاده قرار گیرد: http://warwick.ac.uk

درصفحه دوم آمده است :« بسیاری از کسانی که واژه [اگزیستاسیالیسم] را مورد استفاده قرار می دهند دررابطه با تشریح معنی این واژه تا یک حد زیادی در یک سردرگمی وسر گیجه بسر می برند.{شاید هم خود سارتریکی ازآنها باشد- تاکید از نویسنده}...؛ مساله زمانی مغلق میگردد که دونوعی ازاگزیستاسیالیست ها وجود دارند. ازیکطرف مسیحیان که درمیان آنها می توانم از یاسپرس[کارل یاسپرس] و

گابریل مارسل نامبرد که هردوادعای کاتولیک بودن را دارند. و از جانب دیگر اگزیستاسیالیست های آتئیست که درمیان آنها هایدگروهمچنان اگزیستانسیالیست های فرانسه و خودم[سارتر] قرار دارند. وجوه مشترکی که آنها دارند این است که به باور آنها وجود مقدم برماهیت است...».

منظور سارتردراشاره به هایدگرهمان مارتین هایدگرفیلسوف معروف قرن بیستم آلمانی ست که با حزب نازی فاشیستی آلمان ارتباط داشت که درسال 1933 ریاست دانشگاه فرایبورگ را به عهده گرفت.

حال باید دید که این هایدگرآلمانی چگونه پذیرشی از سارتردارد. هایدگر طی نامه ای دربرابرخطابه ی مشهور« اگزیستانسیالیسم واصالت بشر» سارترجوابی ارائه نموده و با تشخیص و جداسازی مفاهیم و مقولات «هستی درخودش»و« هستی برای خودش » آنتولوژی فلسفه سارتری را چنین نقد نمود:

«اگزیستانسیالیسم مدعی است که وجود برماهیت مقدم است . در چنین اظهار نطری او[سارتر] هستی و ماهیت را حسب مفهوم متافزیکی آن مدنظرمی گیرد که اززمان افلاتون به این طرف گفته می شد که ماهیت مقدم بروجوداست. مگر[باید دانست که] تعویض یک حکم متافزیکی نتیجه همان حکم متافزیکی است. با چنین اظهار نظری بصورت گمنام و بی نشان حقیقت هستی؛ اوجانب متافزیک را اختیار می نماید.(مارتین هایدگر 1978، نوشته های اساسی از "هستی و زمان" تا ماموریت تفکر- 1946 ).

تا اینجا ماحکایت طرد هستی شناسی سارتر را اززبان یکی ازهمسنگران فکری اگزیستانسیالیستی خودخوانده خودش شنیدیم. اما جان مساله درینجاست که سارتر در صفحه نهم همین مانیفست مشهورش؛ سپیده دم تفکروسیراندیشه خودش را بر مبنای سوبژیکویسم فردگرایی سرمایه داری قرارداده؛ ولی ظاهرا با انکار تعلقش به بورژوازی چنین آورده است:«... نقطه آغازین ما [اگزیستاسیالیست ها] در واقعیت بنابردلایل فلسفی ذهنیت فردی ست. این برای آن نیست که ما بورژوا هستیم؛ بلکه بخاطری ست که ما درجستجوی دریافت اساسگذاری آموزه های خودمان درباره حقیقت می باشیم؛ نه پهلوی هم گذاشتن تیوری ها[ منظور ازتعمیم تیوری ] که بسیار امیدوار کننده بوده؛ ولی فاقد بنیاد های اساسی اند. ودراین سر آغازهیچ حقیقتی جزاین وجود ندارد اینکه من فکر می کنم، بنا من هستم. این در واقعیت حقیقت مطلق آگاهی ست که خودش را محقق می سازد. هر تئوری ای که ازجانب انسان آغاز می شود خارج از این تحقق خودی تئوری یی است که بر حقیقت سرپوش می گذارد. بنا چنین تئوری بیرون ازاین اصل فلسفی دکارت [ من می اندیشم ؛ بنا هستم ] که به حقیقت پیوند نداشته باشد، ازهم می پاشد...».

دررابطه با سوبژکتویسم دکارتی اندیشیدن مبتنی برذهنیت فردی برای بیان حقیقت هستی وتاکید برمحقق بودن آگاهی فردی نسبت به خودش لازم به یاد آوری می دانم ایدئولوژی و فلسفه منحط سرمایه داری با پنهان شدن درعقب پرده دفاع از حقیقت و اینکه حقیقت چیست نسخه بالنسبه جدیدی از خود شیفتگی وخویشتن گرایی کهنه عصر روشنگری را یکباردیگردرقالب متافزیک سارتری ارائه می نماید. و آن این است که ما بجای حقیقت کلی و آشکارحقیقت خودی، دیدگاه های انفرادی را جایگزین حقیقت می سازیم. واین به خاطر آن هست که گویا آرزوی من چنین است که چگونه حقیقت را بپذیرم. واگر این را قبول کنیم عرابه ی جستجو برای واقعیت های عینی ملموس متوقف می گردد. بلاخره دریک تحلیل نهایی با پذیرش چنین تیوری حقیقت انفرادی برمبنای «خودشیفتگی »و«من منی »بدون هرگونه حدود و مرزی برتری پیدا می نماید. چونکه من هستم که می اندیشم و فکر می کنم . بنا چنین طرز تفکری نه تنها دلالت براختتام کل فلسفه می نماید؛ بلکه نقطه پایان تفکرعقلانی جمعی ویا خردکلی را بصورت عمومم اعلام می دارد. و از جانب دیگر چنین منشی اندیشیدن را صرفا به ذهنیگرایی کاهش می دهد که درنتیجه آن دانش بشری به مثابه مخزن و ذخیره گاه علمی مشترک المنافع انسانی؛ جایش را برای دیدگاه های انفرادی تخلیه می نماید.

باری ! کارل مارکس در فصل اول یکی ازآثارش زیرعنوان «هجدهم برومر » درمورد نقش انسان برای چگونگی ساخت و ساز تاریخی اشاره نموده یاد آور شد که «... سنت های تمامی نسل های که درگذشته اند وازاین جهان رفته اند مانند کوه آلپ بالای حول وهوش انسان های زنده سنگینی می کند...»؛ به همین گونه می توان گفت که مخزن نظریات علمی و خرد جمعی گذشته و حال برای جستجوی حقیقت بالای ما تاثیر داشته؛ نه خود شیفتگی و خویشتن گرایی طرز تفکر فرد گرایی بورژوازی .

سارتردر باره ماهیت انسان

درصفحه دهم اثرنامبرده سارترازپذیرش ماهیتی برای انسان طفره رفته و در عوض آن ازمقوله ی « عمومیت کلی انسانی » سخن می زند . اودر عوض یاد آورمی شود که ((... اگرچه غیرممکن است دریک انسان ماهیت جهانی را که بتواند سرشت انسانی خوانده شود دریافت نمود. اما لااقل با وجود آنهم «وضعیت جهانی » برای انسان درین زمینه وجود دارد)). در حالیکه در آموزه های علمی کارل مارکس؛ ماهیت انسان به مثابه انسان قابل شناخت و تعریف بوده که در طول تاریخ دستخوش دگرگونی قرار می گیرد. سارتر به این باور است که ماهیت انسانی امری محول شده نیست؛ در حالیکه مارکس بنابر یافته های علمی باوردارد که ماهیت انسان امریست که محول شده؛ طرفیتی ست که آنگونه که وجوداشته است[ ماده خام انسانی ]، آنچنانی که بوده و هست . مگر با وصف این همه انسان در جریان تاریخ تغییر می کند.

دیدگاه ارتجاعی سارتر درمورد

پیشرفت و ترقی

سارتردرمورد پیشرفت وترقی دیدگاه بدبینانه ومتناقضی داشته واین مسئله را بصورت آشکاردرصفحه یازدهم اثرمورد نظرش چنین آورده است «...از یک جهت این درست است که ما به پیشرفت باورنداریم . پیشرفت دال[دلالت] بر بهبودداشته وبا وضعیتی روبرومی باشد که همیشه تغییر می کند[؟]. و گزینش همیشه گزینش باقی می ماند[یعنی که تغییر نمی کند- تاکید از نگارنده]معضل اخلاق اززمان جنگ های جدایی طلبی میان بردگی و ضد بردگی وجود داشته – تا بحال تغییر نکرده است ...».

دشمنی ونپذیرفتن پیشرفت وترقی علمی به تصورنگارنده بازتابی از یک گرایش فکری ارتجاعی پسا مدرنیته بوده وبرای ما چنین امری را القا می نماید که چیزی بنام انکشاف و پیشرقت درطبیعت و یا تاریخ بشری وجود نداشته و ندارد. برداشت آنها[ پوست مدرنیست ها] چنین است که اولین انسان مغاره نشین که در مغاره ها نقاشی می نمودند تا شهکارهای پیکاسو ولئونارد داوینچی هیچ چیزی انکشاف و پیشرفت ننموده و به همین ترتیب درعرصه هنرموسیقی و ادبیات ازهومرتا شکسپیروازیوهان سباستیان باخ تا لودویگ فان بتهون؛ گویا اساساً هیچگونه پیشرفتی بوجود نیامده است؛ فقط آنچه را که می توان دید صرفا تفاوت زمانی است و بس . انسان ها اعجوبه هایی ازیک اختلاط تراژِدی ها، کمیدی ها ، تصنیف ها وسایرخلقت های هنری بی شماری را که حکایت از یک پیشرفت وجهانی متغییری را ارائه می دارد ایجاد نموده اند. و اگرکسی به این پیشرفت ها باور ندارد؛ بهتر است به یک موزیم تاریخی ، ساینسی و یا هنری سربزند و این پیشرفت آگاهی انسانی را که به گونه تصویری درآنجا تجسم یافته مشاهده نماید تا خود به آن متیقن گردد.

بتاریخ 8 نوامبرسال 2022 کنفرانس بین المللی[فلسفه] درمورد کارل مارکس و نقد اومانیسم ازجانب دانشکده هنروعلوم انسانی دانشگاه لیسبون، پرتفال دایر گردید که یک بخش بزرگ آن بالای نقد عصر روشنگری اختصاص داده شده بود. اسناد ویادداشت های مختصرکنفرانس تاکید برآن دارد که کارل مارکس یکی از برجسته ترین منتقدین انقلابی اومانیسم عصر روشنگری درقرن نزدهم بود. هیچ متفکردیگری به اندازه ی مارکس نقد انزاعی و خود شیفتگی اومانیسم عصر روشنگری را به تمامی عرصه ها مانند دین، فلسفه، دولت، قانون، اقتصاد سیاسی، تاریخ، انسان شناسی، طبیعت و ایکولوژی نکشانید و ریاکاری وحشیانه آن را تا این حدی آشکار ننمود. از جانب دیگرمی شود نقد مارکس را دراین زمینه درزمانش درمخالفت با اومانیسم روشنگری ؛ نقدی دانست دیالکتیکی وتاریخی فراتر از تمامی روایت های انتقادی دیگر تا به امروز.

ازنظرمارکس با دنبال نمودن هگل؛ نقد روشنگری از دین به رد کامل دیدگاه مذهبی مسیحیت منجر نشد. بلکه از بسیاری جهات تداوم آن را از طریق قطب های متضاد یکسان رقم زد: ایدیالیسم مطلق عاری از الوهیت فراگیرازیکسو و به همان پیمانه ماتریالیسم مطلق عاری ازتمام ویژگی های حسی ازسوی دیگر.

هردوی این قطبندی های متضاد که یکدیگر را تقویت می کردند، درعقل گرایی دکارتی مشهود بودند که تمایزات دوگانه[دوالیسم] روح و بدن؛ ذهن و ماده و انسانیت و طبیعت را ازالهیات مسیحی به ارث برده بود و از همان ابتدا قرار بود دانش میکانیکی را با آموزه های های مذهبی آشتی دهد.

فریدریک انگلس دوست و هم سنگرفکری نزدیک مارکس این مطلب را چنین خلاصه می سازد« روشنگری صرفاً طبیعت را بجای خدای مسیحی به عنوان مطلق در مقابل انسان قرار داد.»(مارکس و انگلس، آثار منتخب، جلد سوم، ص 419؛ فریدریک اگلس، لوویگ فویر باخ و پیامد فلسفه کلاسیک آلمان، موسسه نشراتی نیویارک ، 1941 صفحات 17 تا 21).

کنفرانس لیسبون تاکید برآن داشت که:

«اومانیسم بورژوازی که دراین بستردوگانه[ایدیالیسم مطلق وماتریالیسم مطلق] ظهورکرد، توسط مارکس به عنوان مفهوم انسان انتزاعی یا فرد منزوی ، معنوی و خودخواه " تماشاگر حاشیه نشین جهان" وعاری از پیوند های حسی وروابط مادی اجتماعی ست توصیف گردید که درآن هرفرد اتم گونه به مثابه یک "واحد و یا جزئی تجزیه ناپذیرخود کفا"خالی ازتمامی روابط، اما دارای حقوق ذاتی، در نظر گرفته می شد که سیستمی از " استثمار متقابل" را توجیه می نمود.»

مارکس وانگلس ازصفحات 131 الی 126 با شاره به منشا ماتریالیسم دراثری بنام «خانواده مقدس» وضاحت دادند که چگونه احیای ماتریالیسم باستانی دموکریت واپیکوردرقرن های هفدهم وهجدهم ماتریالیسم نوینی را با گرایش های های سوسیالیستی بروزداد. واین به نوبه ی خودسبب شدتا سوسیالیسم قرن نزدهمی عرض اندام نماید. او این را روشن ساخت که درآن زمان که هیچ چیزی به اندازه فلسفه نظری قرن هفدهم، به ویژه فلسفه دوالیسم رنی دکارت با تقسیم دوگانه ذهن و بدن، روح و میکانیسم با توسعه ماتریالیسم به این معنا مخالفت نمی نمود. مارکس اعلان نمود که متافزیک دکارتی از همان بدو تاسیس دردشمنی با خود ماتریالیسم متولد گردید.

آنچه را که دراثرسارترپیرامون اصالت بشر مرورنمودیم؛ ما را به این نتیجه می رساند؛ با وصف سعی وتلاش فلسفه هستی شناسی سارتربرای رهایی وعبوراز متافزیک سنتی آنطوریکه به گونه مستند دریادداشت ها ونوشته های خود سارترمشاهده نمودیم ؛ او هنوز هم درتله ی فلسفه دوالیسم متافزیک عصر روشنگری و بخصوص رنی دکارت دراسارت بسر می برد. ویا شاید هم همان اصطلاح «ماتریالیسم شرمسار» فریدریک انگلس که آن را در مقدمه نسخه انگلیسی اثرمعروفش زیر نام « تکامل سوسیالیسم ازپندارتاعلم » که درباب توصیف و نقد دیدگاه لاادری گری دربریتانیا بکاربکاربرده بود مصداق حال فلسفه وی[سارتر] باشد که عاقبت آن لغزشی ست دردام متافزیک ایدیالیستی.

پایان

ــ نقدی پیرامون تفسیرایدیالیستی ومتافزیکی اگزیستانسیالیسم سارتر / قسمت اول

ــ نقدی پیرامون تفسیر ایدیالیستی و متافزیکی اگزیستانسیالیسم سارتر/ قسمت دوم

عقاید نویسنــــدگـان لـــزوما نظــر هـــوډ نمی باشــد